<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Any Thing and No Thing</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/</link>
<description>به دنبال ناشناخته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Aug 2008 01:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>باورش کن من تازه رو ...</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
نمیدونم با گوش دادن به &quot; love Buzz &quot; نیروانا و پشت بندش &quot; جبر جغرافیایی &quot; محسن نامجو ، چه حسی باید بهم دست بده ... &lt;br /&gt;باید به تقلید کردن نامجو گیر بدم و فحش نثارش کنم یا اینکه به هنر خوب تقلید کردنش آفرین بگم ...&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;خیلی خیلی خیلی عقبم ... &lt;br /&gt;چرا اینقدر دیر باید با این گروه ها آشنا بشم . &lt;br /&gt;لعنت به عرف . لعنت به تعصب . لعنت به خرافات . لعنت به بیسوادی . فاک ... &lt;br /&gt;لعنت به کورکورانه تقلید کردن ...&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;برای بار هزارم ازت معذرت میخوام . بابت اون حرفایی که از روی خامی بهت زدم و تو منو تحمل کردی .&lt;br /&gt;من حتی به شوخی هم که شده نباید بهت میگفتم : نجس !...&lt;br /&gt;معذرت میخوام . &lt;br /&gt;باورش کن من تازه رو ...&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جماعت! من ديگه حوصله ندارم ،&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به خوب اميد و از بد گله ندارم ،&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;گر چه از ديگرون فاصله ندارم ،&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کاری با کار اين قافله ندارم ...&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پ.ن : &lt;br /&gt;یکی از دوستان راست گفته که :&lt;br /&gt;نباید منظورتو تفصیر کنی و لازم هم نیست توضیح اضافی تر بدی ...&lt;br /&gt;چون اونی که باید بفهمه میفهمه ...   &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 01:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لنگ در هوا</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>
1_ منصرف شدم . دیگه قصد ادامه ماجرای خودم و بهلول رو ندارم . دلیلش هم به شما مربوط نیست . شاید هم ادامه ماجرا رو توی وبلاگ خود بهلول و حتی شاید توی وبلاگ کیزد بتونید دنبال کنید . البته شاید ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2_ شاید در این وبلاگ رو تخته کنم چون اصلن از کارم راضی نیستم و در ضمن احساس راحتی نمیکنم .&lt;br /&gt;در واقع پیله ای که به دور خودم تنیدم وسط راه پاره شد . لازمه که از اول برای خودم یه پیله نو بتنم .&lt;br /&gt;ولی فعلن لنگ در هوا موندم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3_ نسبت به شش ماه پیشم خیلی تغییر کردم ... خیلی ، کمه ... الآن یه چیز دیگم ... &lt;br /&gt;الآن دیگه کاملن میتونم به خودم لقب &quot; مورسو &quot; بدم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4_ با این حال امروز تولد بهلوله . من تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که چنتا والپیپر به پیوست ذیل از یکی از معدود عشقهاش بذارم .&lt;br /&gt;البته یه عشق دیگه هم جدیدن پیدا کرده و از من خواسته محترمانه ازش خواستگاری کنم . ولی بدبختانه من ازین چیزا سر در نمیارم ... بهتره خجالت رو بذاره کنار و خودش مستقیمن وارد عمل شه . شاید هم کیزد بتونه اینکارو براش انجام بده . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیوست :&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;
	&lt;a title=&quot;Click for large image&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair1.jpg&quot;&gt;
	&lt;img width=&quot;120&quot; height=&quot;90&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair1.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;
	&lt;a title=&quot;Click for large image&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair2.jpg&quot;&gt;
	&lt;img width=&quot;120&quot; height=&quot;90&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair2.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;
	&lt;a title=&quot;Click for large image&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair3.jpg&quot;&gt;
	&lt;img width=&quot;120&quot; height=&quot;90&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair3.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;
	&lt;a title=&quot;Click for large image&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair4.jpg&quot;&gt;
	&lt;img width=&quot;120&quot; height=&quot;90&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair4.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;
	&lt;a title=&quot;Click for large image&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair5.jpg&quot;&gt;
	&lt;img width=&quot;120&quot; height=&quot;90&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair5.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;
	&lt;a title=&quot;Click for large image&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair6.jpg&quot;&gt;
	&lt;img width=&quot;120&quot; height=&quot;90&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://pouria.javan.googlepages.com/SelmaBlair6.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;*** باشد تا همگی رستگار شویم ... ***&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 01:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما قبل تاریخ</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>و اما ادامه پست بیگ بنگ ...&lt;br /&gt;من توی کودکیم بچه گوشه گیری بودم . در عین حالیکه دلم میخواست با بچه های دیگه باشم ولی همیشه حتی توی جمع هم خودمو تنها میدیدم . حتی برادر و خواهر کوچیکترم منو توی بازیهاشون راه نمیدادن . مامانم که معلم بود و دو شیفته کار میکرد . بابامم که همیشه خدا تبلیغ بود هر چند اگه هم بود اهمیتی به ما نمیداد . توی مدرسه هم تنها بودم و سرم به درس خوندن گرم بود . یادمه دل درد های خیلی شدیدی داشتم که نصفش بخاطر تغذیه نامناسب بود و نصفش به دلیل غصه خوردن . وقتی که خوندن رو یاد گرفتم تونستم تنهاییمو با خوندن کتاب داستان و کشیدن نقاشی و انجام تکالیف مدرسه پر کنم ولی در نهایت بازم تنها میشدم و زانوی غم به بغل میگرفتم و چشم به در ، منتظر میشدم تا مامانم خسته از راه بیاد و محبتشو نثار من کنه . تنها دلخوشی من همون کارتونهای خاطره انگیز تلویزیون بود . دوران ابتدایی من اینجوری گذشت . دوران خیلی سیاهی بود . &lt;br /&gt;وارد راهنمایی شدم و یه محیط تازه ترو تجربه کردم . به خودم گفتم باید دنبال پیدا کردن دوست باشم . این شد که با محمد . م ( داداشم بهش میگفت میرزا جنگلی ) که درست روبروی خونه ما خونه داشتن دوست شدم و تا دیپلم اونو به عنوان صمیمی ترین دوستم به حساب میاوردم . ولی خب اشتباه میکردم چون مثل انگل بود . آره انگل بهترین واژه ایه که میتونم توصیفش کنم . چند دوست دیگه هم در محل زندگی داشتم که اونا هم چنگی به دل نمیزدن . این دوران هم سیاه بود .&lt;br /&gt;وارد دبیرستان شدم . سال اولش یکی از بدترین دوران تحصیلی من بود . حتی حاضر نیستم بهش فکر کنم . ولی در عوض دوم و سوم رو توی هنرستان فنی حرفه ای ، نسبتن خوب گذروندم . همین سالها بود که روند جدیدی رو پیش گرفتم تا از تنهایی دربیام . سعی کردم با شیطنت کردن و ضایع بازی و کمک کردن به دیگران ، دوستان بیشتری رو دور خودم جمع کنم که الحق موفق هم شدم . گاهی حتی برای نگه داشتن این دوستها دست به تحقیر کردن خودم میزدم تا توجهشون رو جلب کنم . ولی با تمام این حرفها بازم تنها بودم . هفده سال تنهایی رو تجربه کردم که البته یک سوم تنهایی که مادرم کشید هم نمیشه . &lt;br /&gt;دیپلمو گرفتم و بالاخره چرخ روزگار هم به کام من چرخید و با قبولی توی کنکور وارد دانشگاه شدم و رشته الکترونیک رو ادامه دادم . در این دوران بود که تفکرات من در زمینه مذهب و جامعه و اطرافیان کمی تغییر و تا حدودی پیشرفت کرد . مدل مو گذاشتم و یقه پیراهنو باز کردم . افرادی رو هم که به اصطلاح دوست قدیمی ( به واقع انگل ) بودن کنار گذاشتم و دوره جدیدی رو شروع کردم . دوستانی که من در دو سال دانشگاه پیدا کردم بهترین دوستان تموم عمرم بودن . البته هنوز کمی از آثار کارهای قدیمم در من وجود داشت و هنوزم وجود داره که مهمترینش جلب توجه کردن هستش . دوستانی رو پیدا کردم که احساس کردم منو بدون هیچ چیز اضافه ای دوس دارن . با &quot; شینوه &quot; آشنا شدم که توی مسیر زندگی من یکی از موثرترین افراد بود . با برو بچ گروهمون آشنا شدم که دوستان خیلی خوبی بودن . &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;تا اینکه کسی رو پیدا کردم که قبل از این که احساس کنم اون منو دوست خواهد داشت ، خودم خیلی دوسش دارم . هر وقت به بهلول نگاه میکنم نوعی تنهایی رو که تو چشماش موج میزنه میبینم و به یاد خودم میفتم . صد البته که علاقه من به نقاشی کردن و کتاب خوندن که واقعی ترین دوستان همیشگی من در تنهایی بودند ، پیش زمینه ای شد تا بهلول تبدیل به بهترین دوست من بشه . وقتی با بهلول هستم به هیچ وجه لازم نیست آدم دیگه ای باشم . من حتی در داخل خونواده و حتی با شینوه هم نمیتونم خود خودم باشم .&lt;br /&gt;ولی وقتی من با بهلول هستم ، دقیقن خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خودم هستم . این بهترین حسیه که آدم میتونه داشته باشه . &lt;br /&gt;خب بعد این همه چس نفسی بهتره که ادامه داستان من و بهلول رو توی پست بعدیم بنویسم .&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;پ.ن : &lt;br /&gt;فیلم پیشنهادی امشب من &quot; گربه ای روی سقف شیروانی داغ &quot; هستش که خیلی پسندیدمش .&lt;br /&gt;پل نیومن که عالی بود . تعریف سینه های الیزابت تایلرم که از قبل شنیده بودم ... حتمن این فیلمو ببینین چون فیلمنامه خیلی خوبی داره و دیالوگاش محشرن ... &lt;br /&gt;پ.ن 2 :&lt;br /&gt;ملت بیکارن پا میشن و میان قم برای چی ؟؟؟ سه میلیون نفر زائر به علاوه جمعیت دو سه میلیونی خود قم !!! عققققق ...&lt;br /&gt;ایستگاه صلواتی هم دیگه بدتر ... خیابونهای کالسکه روی قم رو که دیگه نگو ... جالب میشه توی این هیری ویری امام زمان (ره) هم ظهور کنه و خین و خینریزی راه بندازه ... هه هه هه ... 
</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 00:34:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیگ بنگ</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>
یه ماهی از شروع ترم اول دانشگاه در سال هزار و سیصد و هشتاد (2001) گذشته بود . من هنوز گوشه کلاس میشستم و بچه های کلاس رو زیر نظر میگرفتم . به غیر از &quot; ایران &quot; که تو هنرستان با هم بودیم و &quot; هاشم &quot; که هم محلی بودیم ، با یکی دو نفر دیگه هم تریپ رفاقت رو ریخته بودم ولی هنوز به فضای کلاس عادت نکرده بودم . &lt;br /&gt;چند روزی گذشت . یکی از روزا که از زنگ تفریح برمیگشتم ، دیدم که بچه های کلاس دارن میخندن و چند نفر هم پای تخته سیاه وایسادن . روی تخته پر شده بود از نقاشی . البته بیشتر شبیه کاریکاتور بود . خیلی برام جالب بود . فورن به قیافه بچه ها نگاه کردم تا بلکه بتونم تشخیص بدم که کاریکاتورو کی کشیده . حدس میزدم که صاحب کاریکاتور باید به خاطر خلق اثرش ، قیافه مغرورانه ای به خودش گرفته باشه . توی ردیف اول که چیزی به چشم نخورد . به غیر &quot; شینوه &quot; آخر کلاسی هام که معمولن اراذل و اوباش بودن . کار جلال و ممد باربی و عباس هم که نمیتونست باشه . ایرانم که نقاشی بلد نبود . &lt;br /&gt;شاید کار غلام باشه . ولی نه ، کار اونم نیست . هاشمم که عشق آی سی و  ال ای دیه . حسن که عشق هیئته . محمدم که همش تو چت روما وله . این پسره !... اسمش چی بود ؟ آهان ، یادم اومد ... بهلول ... با چه قیافه سردی به تخته سیاه زل زده . عمرن کار این باشه . معلومه ازون دهاتیاست . راسی چرا من تا جالا روش زوم نکرده بودم ؟ معلومه تا حالا کاریکاتور ندیده که اینقدر هاج و واج داره به تخته سیاه نگاه میکنه .&lt;br /&gt;خیلی دلم میخواست بفهمم کاریکاتور کار کی بود . ولی صاحبش هر کی که بود سکوت کرده بود . &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;کم کم داشتم به فضای کلاس عادت میکردم . آخه من جزو اون دسته از بچه هایی بودم که با یکی دوتا از همکلاسیهای آرومم یه گروه تشکیل میدیم و وقتهای اضافیمون رو به صورت پاستوریزه با هم میگذرونیم . هر چند که این پاستوریزه بودن توی دانشگاه خیلی طول نکشید و بعدها اسم گروهمون هم به گروه کسخلها معروف شد . خلاصه اینکه من و ایران و غلام و هاشم و حسن و محمد یه گروه تشکیل دادیم . بهلول هم کمی بعد به خاطر دوستی با محمد و حسن وارد گروهمون شد . درس هممون خوب بود و باغ وسط دانشگاه هم پاتوقمون شد . من کم کم متوجه شدم که بهلول کم و بیش توی ادبیات و هنر هم دستی داره ولی اصلن به قیافش نمیخورد . البته این نظر اون موقع من بود . خیلی زود رابطه دوستانه ای بین من و بهلول شکل گرفت که کاملن محسوس بود . من حالا دیگه متوجه شده بودم که کاریکاتورها کار کی بوده و این بیشتر باعث کنجکاوی من نسبت به بهلول میشد . یادمه اوایل برای اینکه سربسرش بذارم به شلوار آلبالویی رنگی که خیلی ازش متنفر بود ، گیر میدادم . اونم میگفت که باباش براش خریده . هر روز بعد از اتمام کلاسا یه مسیر کوتاه رو با اعضای گروه طی میکردیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس . در طول راه از خودمون و اهداف و آرزوهامون میگفتیم . تن صدای بهلول برای من خیلی جالب بود . در حالیکه حسن و محمد خیلی مسخرش میکردن . جالبی گروهمون این بود که رفتارهای هر کدوم از اعضای گروه در اسم گذاری گروه نقش موثری داشت که البته افتخار این اسمگذاری هم نصیب من شده بود . رئیس گروهمون هم &quot; ایران &quot; بود که الآن دیگه رفته قاطی باقالیها . من و بهلول وزیر دست راست و چپ گروه بودیم . شده بودیم عینهو بچه مهد کودکیها و بازیهاشون . &lt;br /&gt;چند هفته ای مثل خواب گذشت . &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;این که گفتم مثل خواب گذشت دلیل داره . چون هرچی که فکر کردم بازم یادم نیومد که چطوری بهلول داشت یکی پس از دیگری رقباش رو پشت سر میذاشت و خودش رو در صدر بهترین دوستای من جا میداد . &lt;br /&gt;البته برای شفاف کردن این موضوع دوستی من و بهلول ، لازم میدونم به سبک نویسنده های روسی جفت پا بپرم وسط داستان و کمی از تاریخچه زندگی خودمو بگم . &lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 22:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی در شبستان</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>
روز _ داخلی _ شبستان کنار حرم &lt;br /&gt;تعداد زیادی آدم سرتاسر سالن روی فرشها نشسته اند . بعضی ها مشغول مطالعه هستند . بعضی مشغول مباحثه و بعضی هم مشغول نماز خواندن . خادم حرم هم دائم کسانی را که خوابیده اند بیدار می کند و به آنها تذکر می دهد که مسجد جای خوابیدن نیست . بهلول و کیزد و پوریا نیز وسط سالن نشسته اند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_______ کیزد : ببینین . من یه سوال ازتون میکنم هر کی نظرشو توی کاغذ بنویسه .&lt;br /&gt;_______ پوریا : ( به کیزد نگاه می کند ) چه سوالی ؟&lt;br /&gt;_______ کیزد : فرض کنین دوازده ماه و یک روز اضافی سال کبیسه به آخر عمرتون باقی مونده . &lt;br /&gt;___________  شما هم مجبورین هر ماه رو با یه آدم زندگی کنین . &lt;br /&gt;___________  اون روز اضافی هم آخرین روز زندگیتونه و باید با نفر سیزدهم سر کنین . &lt;br /&gt;___________  اون آدما کیان ؟؟؟ در ضمن ترجیحن به ترتیب اولویت بگین .&lt;br /&gt;_______ بهلول : هر کیو که بخوایم میتونیم انتخاب کنیم دیگه ، نه ؟&lt;br /&gt;_______ کیزد : آره .&lt;br /&gt;_______ پوریا : من همین الآن نفر سیزدهم رو انتخاب کردم .&lt;br /&gt;_______ کیزد : کیه ؟ ( کیزد لبخندی می زند ) حتمن هیتلره ، نه ؟&lt;br /&gt;_______ پوریا : حالا صبر کن بنویسم ، خودت میبینی .&lt;br /&gt;_______ بهلول : حالا کاغذ از کجا بیاریم ؟&lt;br /&gt;_______ پوریا : بیا اینم کاغذ . ( یک خودکار و چند تکه کاغذ از کیفش در می آورد و به بهلول و کیزد می دهد )&lt;br /&gt;_______ بهلول : ( تعجب می کند ) این چیه ؟ اه . همیشه از قیافه این لاریجانی حالم بهم میخورده .&lt;br /&gt;_______ پوریا : انتخابات مجلس که بود ، یه پسره تو خیابون داشت یه عالمه برگ نامزدی این مرتیکه رو پخش میکرد . &lt;br /&gt;___________  منم دیدم پشتش سفیده ، به زور یه عالمه ازش گرفتم تا به جای چرک نویس استفاده کنم .&lt;br /&gt;___________  این دیگه آخرین برگشه . ( پوریا نیشخند می زند )&lt;br /&gt;_______ بهلول : ای گدا .&lt;br /&gt;_______ کیزد : ( با قیافه ای مصمم ) موافقم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر سه نفر مشغول نوشتن می شوند . بهلول و کیزد گزینه های خود را به یکدیگر نشان می دهند و می خندند . پوریا هنوز مشغول نوشتن است . کیزد می خواهد کاغذش را نگاه کند ولی پوریا مانع او می شود . خادم حرم از کنار آنها می گذرد و بار دیگر به عده ای که خوابیده اند تذکر می دهد . پوریا نوشتن را تمام می کند و برگش را به هر دو نفر نشان می دهد . &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;روی کاغذی که پوریا گزینه هایش را نوشته ، این عبارات دیده می شود :&lt;br /&gt;_ فروردین :  آل پاچینو جون&lt;br /&gt;_ اردیبهشت :  خواهران تاتو ( محض خنده و عیش و نوش )&lt;br /&gt;_ خرداد :  تیم برتون &lt;br /&gt;_ تیر :  علی بن ابیطالب ( دوس دارم بفهمم چقدر این چیزایی که میگن حقیقت داشته ! )&lt;br /&gt;_ مرداد :  آدولف هیتلر &lt;br /&gt;_ شهریور :  زیگموند فروید &lt;br /&gt;_ مهر :  زلیخا ( به خاطر خیلی سوالها و ایضن عیش و نوش و تفریح )&lt;br /&gt;_ آبان :  دختر داییم ( ولی چون امیدی نیست ، ترجیح میدم این ماه دوست داشتنی رو با خودم خلوت کنم )&lt;br /&gt;_ آذر:  چارلی چاپلین&lt;br /&gt;_ دی :  سیاوش قمیشی &lt;br /&gt;_ بهمن :  خیام&lt;br /&gt;_ اسفند :  صادق هدایت عزیزم&lt;br /&gt;_ و آخرین روز عمرم :  بهلول بن لولهنگ بن بهلول شوشتری &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;پ.ن : &lt;br /&gt;آقایان کیزد و بهلول عزیز گیر ندید که چرا کمی اغراق کردم . نمکش به اغراقشه ...&lt;br /&gt;پ.ن 2 : &lt;br /&gt;دوستان به اینکه روز اضافی سال کبیسه هم جزو ماه اسفند حساب میشه ، لطفن گیر ندن . &lt;br /&gt;ما با تموم بی سوادیمون این چیزا حالیمون میشه ...&lt;br /&gt;پ.ن 3 :&lt;br /&gt;البته خودتون که میدونین با گذشت زمان ، ممکنه نظر آدم تغییر کنه .
</description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای نیمه شب _ باغ عدن</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>صدای سرسام آور سوت توی مغزم پیچیده و داره دیوونم میکنه . هر طور شده چشامو باز میکنم تا ببینم چه خبر شده . این دیگه چیه ؟؟؟ یعنی چه ؟؟؟ غیر ممکنه . دارم دو بعد مکانی مختلفو یه جا میبینم . یکی سمت راست . یکی سمت چپ . نکنه تبدیل به یه آفتاب پرست شدم . توی تصویر سمت راست یه عالمه خون رو میبینم که پاشیده شده روی در و پیکر و صندلی ماشین . یه چیزایی هم شبیه به تیکه های متلاشی شده مغز رو میبینم که چسبیده به شیشه عقب ماشین . توی تصویر سمت چپی هم قسمت جلوی ماشینو میبینم . جولز پشت فرمونه و داره با وینسنت دعوا می کنه . وینسنت یه هفت تیر دستشه که داره ازش دود بلند میشه . یه دونه چشم از حدقه درومده هم با رگ و پیش چسبیده به پشت صندلی وینسنت . &lt;br /&gt;_ جولز : چیکار کردی احمق ؟!. &lt;br /&gt;_ وینسنت : تقصیر خودت بود که ماشینو انداختی تو دست انداز . &lt;br /&gt;دوباره به تصویر سمت راستی دقت میکنم . گوشه سمت چپش یک جسد میبینم که سر نداره و اون یکی چشمم از گردنش آویزونه . جولز و وینسنت از ماشین پیاده میشن و بعد از یه ساعت برمیگردن . جولز رو توی تصویر سمت راست میبینم که داره دستش رو به طرف من نزدیک میکنه . تصویر سمت راست سیاه میشه . وینسنت توی تصویر سمت چپ داره ملافه های سفیدی رو روی روکش صندلی ماشین میکشه و همش غر میزنه . تصویر سمت چپ میچرخه و من جولز رو میبینم که داره تکه های متلاشی شده مغزمو میریزه توی کیسه . بعدش چشم منو میندازه توی کیسه و تصویر سمت چپ هم سیاه میشه . من دیگه هیچی نمیبینم .&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;سرم درد میکنه ولی دیگه صدای سوت از بین رفته . انگار دارم یه صدایی میشنوم . آره . درسته . صدای دینگ دانگ پاندول یه ساعته . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . صدا لحظه به لحظه بلندتر میشه . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . احساس میکنم جلوی ساعت ایستادم ولی همه جا کاملن تاریکه . دینگ دانگ . دوازدهمین ضربه پاندول هم نواخته میشه . کورمال کورمال به طرف ساعت میرم و دستمو به پاندول ساعت میزنم و بعد دیوار کنار ساعت رو میگیرم و پیش میرم . دستم به یه چیزی میخوره . فکر کنم دستگیره دره . دستگیره رو میکشم تا در باز بشه . صدای جیر جیر لولای در شنیده میشه که معلومه به روغنکاری نیاز داره . در باز میشه و ناگهان نور شدیدی میزنه توی چشام . کم کم چشام به نور عادت میکنه . درون چارچوب در ، منظره یه باغ بزرگ سرسبز دیده میشه . هوا هم ابریه . به خودم جرات میدم و وارد باغ میشم . یاد باغهای تو خونه های مجلل انگلیسی میفتم . عجب جای قشنگیه . نسیم خنکی صورتمو نوازش میده . انگار داخل خود بهشتم . صدای بچه ای رو میشنوم که داره آواز میخونه ولی من زبونش رو نمیفهمم . به صدا نزدیک میشم و از پشت یکی از پرچین های وسط باغ نگاهی به بچه میندازم . یه دختر بچه سیزده چهارده سالست . منو میبینه و به سمتم میاد . یه دور به دور من میچرخه و روبروم وای میسه و میخنده . انگار تا حالا توی عمرش کسی مثل منو ندیده . به خودم نگاه میکنم . لباس خواب راه راهی پوشیدم و پا برهنم . چیزی ازم میپرسه ولی من زبونشو نمیفهمم . فکر کنم داره اسممو میپرسه . خودمو به اسم تام معرفی میکنم . ولی اسم من که تام نیست . برای چی این اسمو گفتم . با این حال احساس میکنم که واقعن اسمم تامه . دست منو میگیره و با هم توی باغ میدویم . کلی بازی میکنیم . اون هرچی میگه من گوش میکنم . خیلی خوب طناب میزنه ولی من بلد نیستم . بهم میخنده ولی من ناراحت نمیشم . احساس میکنم کم کم متوجه زبونش میشم و میفهمم چی میگه . خیلی بهمون خوش میگذره . هر بازی که تموم میشه و بازی جدید رو شروع میکنیم رنگ و مدل لباس دخترک هم عوض میشه . بالاخره خسته میشیم و روی یکی از نیمکتهای کنار پرچین میشینیم . از داخل سبد کوچیکش یه کلوچه بیرون میاره و میده به من و یکی هم برای خودش برمیداره . یه پسر بچه تپل به ما نزدیک میشه و روی نیمکت درست روی پای من میشینه . من میترسم . ولی بعد خوب که دقت میکنم چیزی احساس نمیکنم . اون پسربچه هم انگار اصلن منو نمیبینه . پسر بچه با دختر صحبت میکنه و یه کلوچه ازش میگیره . من زبونش رو نمیفهمم . پسربچه بعد از خوردن کلوچه بلند میشه و میره . دختر خودش رو به من میچسبونه و ازم سوالی میکنه .&lt;br /&gt;_ دختر : چرا داداشم تو رو ندید . وقتی رو پات نشسته بود انگار از تو رد شده بود .&lt;br /&gt;_ من : نمیدونم . من اصلن بدنشو حس نکردم . &lt;br /&gt;صدای زنی به گوش میرسه . دختر بلند میشه . منم بلند میشم . دختر میگه که باید بره به مادرش کمک کنه و چند قدم به سمت زن میدوه ولی یه دفه وای میسه . به طرف من برمیگرده و بهم نزدیک میشه . منو بغل میکنه و لپمو میبوسه . من سرخ میشم . &lt;br /&gt;_ دختر : فردا همین جا و همین موقع میبینمت .&lt;br /&gt;اینو میگه و دور میشه . من دستی به لپم میزنم و احساس عجیبی دارم . دوباره روی نیمکت میشینم و منتظرش میشم و به فکر فرو میرم . &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بارون میاد . شب میشه . صبح میشه . ظهر میشه . رگبار میزنه . بعد از ظهر میشه . ولی من هنوز روی نیمکت نشستم و ساعت موعود فرا رسیده . لباسم تبدیل به یک دست کت و شلوار شیک شده و یه کلاه هم سرمه و یه سیگار برگم لبمه . حسابی قد کشیدم . صدای سوت قطار رو از پشت پرچین میشنوم ولی خبری از دخترک نیست . کلافه شدم . مرد تپلی به من نزدیک میشه و کاغذی رو زیر سنگی روی نیمکت میذاره و میره . از تپل بودنش حدس میزنم که برادر دخترست . نامه رو برمیدارم و میخونمش .&lt;br /&gt;_ صدای دختر : عزیزم متاسفم . من نمیتونم با تو باشم . تو باید تنها به سفر بری .&lt;br /&gt;با دلتنگی از پرچین عبور میکنم و سوار قطار میشم . مامور ایستگاه اشاره میکنه که قطار میخواد حرکت کنه . به داخل واگنی میرم تا کمی بخوابم ...&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 20:15:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احتیاط</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;
طی یک اقدام انقلابی تمام پستهایی که این هف هش ده ماهه نوشتم رو دیلیت کردم ...&lt;br /&gt;به غیر از سه چهارتاشون . دلیل خاصی ندارم . &lt;br /&gt;نمیدونم ... شایدم ... چیزه ... راستیتش ... &lt;br /&gt;چطور بگم ... از این طرح امنیت ملی که توی اینترنت راه افتاده بدجوری ترسیدم ...&lt;br /&gt;آخه از خودم خیلی اطلاعات شخصی داده بودم که به بیضه راستمون هم نبود ...&lt;br /&gt;ولی از جونمون که سیر نشدیم و هنوز آرزوی دیدن کلی فیلم به دلمون مونده ...&lt;br /&gt;البته من هنوز تو گفتن حرفای بالا 18 سال و یا سیاسی پروایی ندارم ... &lt;br /&gt;ولی باید سعی کنم که ردی از خودم نذارم ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد هامون</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
برای دومین بار توی عمرم دلم میخاد واسه یه نفر دیگه گریه کنم .&lt;br /&gt;بار اولش سال 74 واسه پدر بزرگم ( پدر مادرم ) بود .&lt;br /&gt;و این بار دو صد افسوس بیشتر ... &lt;br /&gt;راستش زبونم بند اومده نمیدونم چی باید بگم ... &lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای نیمه شب - گل سرخ </title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>
دیگه چیزی نمیبینم . انگار کف کلاس یه باتلاقه که من دارم توش فرو میرم . پلکام بسته است و گوشه چشام میسوزه . احساس معلق بودن میکنم . ولی نه بیشتر احساس فرو رفتن در اعماق یه باتلاق رو دارم . لحظه به لحظه فشار بیشتری به بدنم میاد . مزه تلخی رو روی زبونم حس میکنم . مزه ای شبیه قیر . نفسم بند اومده . الآنه که ریم پر از قیر بشه . دست و پاهامو نمیتونم تکونه بدم . خدایا من کجام ؟ احساس چروکیدگی روی پوستم میکنم . این دیگه چیه ؟ انگار یکی دستمو گرفته و داره منو بالا میکشه . ناخنهای دستش توی مچ دستم فرو رفته و درد تیز و سیخ مانندی رو تجربه میکنم ولی مهم نیست چون داره منو بالا میکشه . میخواد منو نجات بده . &lt;br /&gt;حالا احساس میکنم سرم از باتلاق بیرون اومده ولی هنوز چشامو نمیتونم باز کنم چون قیر پلکامو بهم چسبونده هنوز ناخنای تیزشو احساس میکنم . داره بدنمو میکشه بیرون . حالا منو ولو میکنه روی زمین و با دوتا دستاش سینمو فشار میده . مقداری قیر از توی گلوم بیرون میاد و بعدش سلفه میکنم . بدنم داره یخ میزنه . چشامو بزور باز میکنم . صورت یه دختر آسیای شرقی رو میبنم که با غرور خاصی به من نگاه میکنه . یه صلیب شکسته هم به گوشش آویزونه و یه لبخند ضعیف و کم جونم روی لباشه . بارون شدیدی میباره و قیرهای روی صورتم دارن پاک میشن . پلکامو میبندم تا قیر پشتشونو پاک کنم . یادم نمیاد از دختره تشکر کرده باشم واسه همین فورن چشامو باز میکنم ولی دختره دیگه اینجا نیستش . شدت بارون کم شده و صدای برخورد امواج با موج شکن رو میشنوم . سرمو کمی بلند میکنم و خودمو کنار یه اسکله میبینم . میخام بلند بشم ولی رمق ندارم . سرمو دوباره روی زمین میذارم و چشامو میبندم و به صدای مرغان دریایی و بوق کشتی گوش میدم . همه چیز برام عجیبه . احساس میکنم کسی رو از دست دادم . ولی من که کسی رو نداشتم .!! قطره های بارون صورتمو نوازش میدن . صدای اطراف کم میشه و من توی مغزم یکی از آهنگای موریکونه رو پلی میکنم . چه موسیقی زیبا و مسحور کننده ای .!! ناگهان چیزی رو روی پاهام حس میکنم . سنگینیش به اندازه وزن خودمه . شاید بختک روم افتاده . داره می خزه و خودشو رو بدنم بالا میکشه و حالا اونو روی کل بدنم احساس میکنم . بدن سردم کم کم شروع به گرم شدن میکنه . چشامو باز میکنم آسمون سیاهه و داره قطره های بارون رو به صورت من شلیک میکنه . آسمون ناپدید میشه و صورتی جلوی چشام ظاهر میشه . باورم نمیشه این خودشه . همون چشمای زیبا . همون لبخند شیرین . موهای خیسش که آویزون شده داره صورتمو قلقلک میده . صورتشو نزدیک میکنه و به صورتم میچسبونه . چشام ناخواسته بسته میشن . حرارت بدنم بالاتر رفته . دستام ناخواسته بدنشو چنگ میزنن . پاهام ناخواسته به پاهاش قفل میشن . این چیزیه که همیشه میخواستم . لطیف ترین حس دنیا . ایکاش تو همین لحظه میمردم تا این احساس ابدی بشه . چند لحظه بسیار کوتاه به اندازه عمر کل کهکشونها میگذره . خوش طعمترین گل سرخ دنیا !!!...&lt;br /&gt;ناگهان صدای وحشت انگیزی شنیده میشه . صدایی شبیه شلیک گلوله از یه اسلحه مگنوم . دیگه چیزی حس نمیکنم . دست و پاهام چیزی رو حس نمیکنن . اصلن دیگه دست و پاهامو حس نمیکنم . دیگه صدای بارون رو نمیشنوم . پژواک صدای شلیک توی مغزم بینهایت ادامه داره . مخم داره سوت میکشه ... سووووو ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://pouriajavan.blogfa.com/post-65.aspx&quot;&gt;( لینک قسمت قبلی )&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; </description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 02:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خط زدم ...</title>
<link>http://pouriajavan.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>یکی یکی شماره ها رو نگاهشون کردم . اولی رو نوشتم توی دفترچه تلفن آهنربایی جیبی جدیدم . سعی کردم خوش خط بنویسم . دومین شماره رو هم نوشتم توش . سومی رو خط زدم . چهارمی هم مال &quot; بهلول &quot; بود . اگه کل حافظموهم از دست بدم بازم این شماره یادم میمونه , با این حال نوشتمش توی دفترچم . &lt;br /&gt;خلاصه ... خط زدم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و استخاره کردم و خط زدم و نوشتم و یادش افتادم , عصبانی شدم و خط خطیش کردم و نوشتم و تکراری هارو هم خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط زدم ... مردشور اون ترکیبش رو هم خطش زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط و خط و خط و خط ... رفت و برگشت و منحنی و شکسته و شکلک میکی موس و میکروبین و خط و خط و خط ... &lt;br /&gt;آخرش هم یه خط کلی روی همه خط خطی هام کشیدم و آخیشی گفتم و دفترچه رو پاره و پورش کردم . ده سال پیشا خریده بودمش از همون پاساژی که امروز دفترچه جدیده رو خریدم .&lt;br /&gt;راحت شدم . احساس سبکی میکنم درست مثه اون عرب پشمالوی بوگندویی که سالهاست حموم نرفته و حالا نه تنها رفته حموم بلکه حسابی از خجالت تیغ و واجبی هم درومده ... &lt;br /&gt;مدتها بود که هر کی دفترچه تلفنم رو میدید بهم میخندید . این همه شماره . مگه یه آدم چقدر میتونه دوست و آشنا داشته باشه . اگه هر دو روز یه بارم به یکیشون زنگ بزنی بازم آخر سال شماره اضافی میاد . اصلن مگه تو صد و هیژدهی ...&lt;br /&gt;دفترچه جدیدم خیلی خوش خط شده . همش هیفده هیژده شماره توشه . یکی دوتا شماره هم بهش اضافه کردم . چی ؟ آره &quot; کژوان &quot; جون شماره تو رو هم نوشتم . فکر کنم یه صد و سی چهل نفری رو توی دنیای دفترچه ام به قتل رسوندم و روشون خط کشیدم . اصلن آدم اسم و شماره هر کسی رو که نباید تو دفترچش بنویسه ...&lt;br /&gt;خط زدم ولی مگه میشد آدم با دیدن شماره ها یاد صاحباش نیفته ... اینکه چطور باهاشون آشنا شدم . اینکه چه مدت زمانی رو باهاشون گذروندم یا نگذروندم . اینکه چطور از هم جدا شدیم یا نشدیم . اینکه توی زندگیم چه نقشی داشتن . ( مخصوصن اون میثم کهکی پست فطرت که باباشم سپاهیه . بد بختی سه سالم از من کوچیکتر بود . رفیق بند کیف ... ) . &lt;br /&gt;و جالبتر اینکه توی شماره هایی که نوشتم و شماره هایی که خط زدم حتی یه اسم دختر هم لاشون نبود . اینکه چه تفسیری از این حرفم باید بکنین , نمی دونم ؟!... اینکه از این بابت باید افسوس بخورم یا خوشحال باشم , نمی دونم ؟!... به هر حال احساس میکنم یکی از سردردهایی رو که هف هش ده سالی میشد داشتمش ولی بهش توجه نمیکردم از بین رفته و مغزم سبکتر شده ... &lt;br /&gt;ای کاش میشد خاطره هاشون هم از مغزم دیلیت میشد . البته به جز یکی دو سه تاشون که روزگار باعث جدایی ما شد . &lt;br /&gt;آخیش ... خط زدم و راحت شدم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ . ن : &lt;br /&gt;پستم یه جاهاییش آدمو یاد یکی از پستای &quot; میس . رها &quot; میندازه . &lt;br /&gt;اینکه حالا من دارم ادای دین میکنم یا اینکه سرقت ادبی کردم یا اینکه اقتباس کردم یا اینکه هیچکدومش , بماند ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 01:06:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pouriajavan&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>pouriajavan</dc:creator>
<guid>http://pouriajavan.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
