دیگه چیزی نمیبینم . انگار کف کلاس یه باتلاقه که من دارم توش فرو میرم . پلکام بسته است و گوشه چشام میسوزه . احساس معلق بودن میکنم . ولی نه بیشتر احساس فرو رفتن در اعماق یه باتلاق رو دارم . لحظه به لحظه فشار بیشتری به بدنم میاد . مزه تلخی رو روی زبونم حس میکنم . مزه ای شبیه قیر . نفسم بند اومده . الآنه که ریم پر از قیر بشه . دست و پاهامو نمیتونم تکونه بدم . خدایا من کجام ؟ احساس چروکیدگی روی پوستم میکنم . این دیگه چیه ؟ انگار یکی دستمو گرفته و داره منو بالا میکشه . ناخنهای دستش توی مچ دستم فرو رفته و درد تیز و سیخ مانندی رو تجربه میکنم ولی مهم نیست چون داره منو بالا میکشه . میخواد منو نجات بده .
حالا احساس میکنم سرم از باتلاق بیرون اومده ولی هنوز چشامو نمیتونم باز کنم چون قیر پلکامو بهم چسبونده هنوز ناخنای تیزشو احساس میکنم . داره بدنمو میکشه بیرون . حالا منو ولو میکنه روی زمین و با دوتا دستاش سینمو فشار میده . مقداری قیر از توی گلوم بیرون میاد و بعدش سلفه میکنم . بدنم داره یخ میزنه . چشامو بزور باز میکنم . صورت یه دختر آسیای شرقی رو میبنم که با غرور خاصی به من نگاه میکنه . یه صلیب شکسته هم به گوشش آویزونه و یه لبخند ضعیف و کم جونم روی لباشه . بارون شدیدی میباره و قیرهای روی صورتم دارن پاک میشن . پلکامو میبندم تا قیر پشتشونو پاک کنم . یادم نمیاد از دختره تشکر کرده باشم واسه همین فورن چشامو باز میکنم ولی دختره دیگه اینجا نیستش . شدت بارون کم شده و صدای برخورد امواج با موج شکن رو میشنوم . سرمو کمی بلند میکنم و خودمو کنار یه اسکله میبینم . میخام بلند بشم ولی رمق ندارم . سرمو دوباره روی زمین میذارم و چشامو میبندم و به صدای مرغان دریایی و بوق کشتی گوش میدم . همه چیز برام عجیبه . احساس میکنم کسی رو از دست دادم . ولی من که کسی رو نداشتم .!! قطره های بارون صورتمو نوازش میدن . صدای اطراف کم میشه و من توی مغزم یکی از آهنگای موریکونه رو پلی میکنم . چه موسیقی زیبا و مسحور کننده ای .!! ناگهان چیزی رو روی پاهام حس میکنم . سنگینیش به اندازه وزن خودمه . شاید بختک روم افتاده . داره می خزه و خودشو رو بدنم بالا میکشه و حالا اونو روی کل بدنم احساس میکنم . بدن سردم کم کم شروع به گرم شدن میکنه . چشامو باز میکنم آسمون سیاهه و داره قطره های بارون رو به صورت من شلیک میکنه . آسمون ناپدید میشه و صورتی جلوی چشام ظاهر میشه . باورم نمیشه این خودشه . همون چشمای زیبا . همون لبخند شیرین . موهای خیسش که آویزون شده داره صورتمو قلقلک میده . صورتشو نزدیک میکنه و به صورتم میچسبونه . چشام ناخواسته بسته میشن . حرارت بدنم بالاتر رفته . دستام ناخواسته بدنشو چنگ میزنن . پاهام ناخواسته به پاهاش قفل میشن . این چیزیه که همیشه میخواستم . لطیف ترین حس دنیا . ایکاش تو همین لحظه میمردم تا این احساس ابدی بشه . چند لحظه بسیار کوتاه به اندازه عمر کل کهکشونها میگذره . خوش طعمترین گل سرخ دنیا !!!...
ناگهان صدای وحشت انگیزی شنیده میشه . صدایی شبیه شلیک گلوله از یه اسلحه مگنوم . دیگه چیزی حس نمیکنم . دست و پاهام چیزی رو حس نمیکنن . اصلن دیگه دست و پاهامو حس نمیکنم . دیگه صدای بارون رو نمیشنوم . پژواک صدای شلیک توی مغزم بینهایت ادامه داره . مخم داره سوت میکشه ... سووووو ...

( لینک قسمت قبلی )