_ جولز : چیکار کردی احمق ؟!.
_ وینسنت : تقصیر خودت بود که ماشینو انداختی تو دست انداز .
دوباره به تصویر سمت راستی دقت میکنم . گوشه سمت چپش یک جسد میبینم که سر نداره و اون یکی چشمم از گردنش آویزونه . جولز و وینسنت از ماشین پیاده میشن و بعد از یه ساعت برمیگردن . جولز رو توی تصویر سمت راست میبینم که داره دستش رو به طرف من نزدیک میکنه . تصویر سمت راست سیاه میشه . وینسنت توی تصویر سمت چپ داره ملافه های سفیدی رو روی روکش صندلی ماشین میکشه و همش غر میزنه . تصویر سمت چپ میچرخه و من جولز رو میبینم که داره تکه های متلاشی شده مغزمو میریزه توی کیسه . بعدش چشم منو میندازه توی کیسه و تصویر سمت چپ هم سیاه میشه . من دیگه هیچی نمیبینم .
***
سرم درد میکنه ولی دیگه صدای سوت از بین رفته . انگار دارم یه صدایی میشنوم . آره . درسته . صدای دینگ دانگ پاندول یه ساعته . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . صدا لحظه به لحظه بلندتر میشه . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . احساس میکنم جلوی ساعت ایستادم ولی همه جا کاملن تاریکه . دینگ دانگ . دوازدهمین ضربه پاندول هم نواخته میشه . کورمال کورمال به طرف ساعت میرم و دستمو به پاندول ساعت میزنم و بعد دیوار کنار ساعت رو میگیرم و پیش میرم . دستم به یه چیزی میخوره . فکر کنم دستگیره دره . دستگیره رو میکشم تا در باز بشه . صدای جیر جیر لولای در شنیده میشه که معلومه به روغنکاری نیاز داره . در باز میشه و ناگهان نور شدیدی میزنه توی چشام . کم کم چشام به نور عادت میکنه . درون چارچوب در ، منظره یه باغ بزرگ سرسبز دیده میشه . هوا هم ابریه . به خودم جرات میدم و وارد باغ میشم . یاد باغهای تو خونه های مجلل انگلیسی میفتم . عجب جای قشنگیه . نسیم خنکی صورتمو نوازش میده . انگار داخل خود بهشتم . صدای بچه ای رو میشنوم که داره آواز میخونه ولی من زبونش رو نمیفهمم . به صدا نزدیک میشم و از پشت یکی از پرچین های وسط باغ نگاهی به بچه میندازم . یه دختر بچه سیزده چهارده سالست . منو میبینه و به سمتم میاد . یه دور به دور من میچرخه و روبروم وای میسه و میخنده . انگار تا حالا توی عمرش کسی مثل منو ندیده . به خودم نگاه میکنم . لباس خواب راه راهی پوشیدم و پا برهنم . چیزی ازم میپرسه ولی من زبونشو نمیفهمم . فکر کنم داره اسممو میپرسه . خودمو به اسم تام معرفی میکنم . ولی اسم من که تام نیست . برای چی این اسمو گفتم . با این حال احساس میکنم که واقعن اسمم تامه . دست منو میگیره و با هم توی باغ میدویم . کلی بازی میکنیم . اون هرچی میگه من گوش میکنم . خیلی خوب طناب میزنه ولی من بلد نیستم . بهم میخنده ولی من ناراحت نمیشم . احساس میکنم کم کم متوجه زبونش میشم و میفهمم چی میگه . خیلی بهمون خوش میگذره . هر بازی که تموم میشه و بازی جدید رو شروع میکنیم رنگ و مدل لباس دخترک هم عوض میشه . بالاخره خسته میشیم و روی یکی از نیمکتهای کنار پرچین میشینیم . از داخل سبد کوچیکش یه کلوچه بیرون میاره و میده به من و یکی هم برای خودش برمیداره . یه پسر بچه تپل به ما نزدیک میشه و روی نیمکت درست روی پای من میشینه . من میترسم . ولی بعد خوب که دقت میکنم چیزی احساس نمیکنم . اون پسربچه هم انگار اصلن منو نمیبینه . پسر بچه با دختر صحبت میکنه و یه کلوچه ازش میگیره . من زبونش رو نمیفهمم . پسربچه بعد از خوردن کلوچه بلند میشه و میره . دختر خودش رو به من میچسبونه و ازم سوالی میکنه ._ دختر : چرا داداشم تو رو ندید . وقتی رو پات نشسته بود انگار از تو رد شده بود .
_ من : نمیدونم . من اصلن بدنشو حس نکردم .
صدای زنی به گوش میرسه . دختر بلند میشه . منم بلند میشم . دختر میگه که باید بره به مادرش کمک کنه و چند قدم به سمت زن میدوه ولی یه دفه وای میسه . به طرف من برمیگرده و بهم نزدیک میشه . منو بغل میکنه و لپمو میبوسه . من سرخ میشم .
_ دختر : فردا همین جا و همین موقع میبینمت .
اینو میگه و دور میشه . من دستی به لپم میزنم و احساس عجیبی دارم . دوباره روی نیمکت میشینم و منتظرش میشم و به فکر فرو میرم .
***
بارون میاد . شب میشه . صبح میشه . ظهر میشه . رگبار میزنه . بعد از ظهر میشه . ولی من هنوز روی نیمکت نشستم و ساعت موعود فرا رسیده . لباسم تبدیل به یک دست کت و شلوار شیک شده و یه کلاه هم سرمه و یه سیگار برگم لبمه . حسابی قد کشیدم . صدای سوت قطار رو از پشت پرچین میشنوم ولی خبری از دخترک نیست . کلافه شدم . مرد تپلی به من نزدیک میشه و کاغذی رو زیر سنگی روی نیمکت میذاره و میره . از تپل بودنش حدس میزنم که برادر دخترست . نامه رو برمیدارم و میخونمش ._ صدای دختر : عزیزم متاسفم . من نمیتونم با تو باشم . تو باید تنها به سفر بری .
با دلتنگی از پرچین عبور میکنم و سوار قطار میشم . مامور ایستگاه اشاره میکنه که قطار میخواد حرکت کنه . به داخل واگنی میرم تا کمی بخوابم ...
