تبليغاتX
Any Thing and No Thing
Any Thing and No Thing
زمان همه چیز را نابود می کند ...
نابودی می تواند مردن باشد یا
فرسودگی و کهنگی و یا تغییر و
تحول و در نهایت نیستی ...
=====================
آقا / خانوم :
لطفن تقاضای تبادل لینک نفرمایید .
حالم بهم میخوره . من فقط وبلاگهای
مورد نظر خودمو توی پیوندها میذارم .
وبلاگهایی که حاضرم بخونمشون .
سعی بیخود نکنین و جمله های
تخمی توی کامنتها ننویسید .
Menu
Friends
Sites
Date Archive
Previous Posts
صدای سرسام آور سوت توی مغزم پیچیده و داره دیوونم میکنه . هر طور شده چشامو باز میکنم تا ببینم چه خبر شده . این دیگه چیه ؟؟؟ یعنی چه ؟؟؟ غیر ممکنه . دارم دو بعد مکانی مختلفو یه جا میبینم . یکی سمت راست . یکی سمت چپ . نکنه تبدیل به یه آفتاب پرست شدم . توی تصویر سمت راست یه عالمه خون رو میبینم که پاشیده شده روی در و پیکر و صندلی ماشین . یه چیزایی هم شبیه به تیکه های متلاشی شده مغز رو میبینم که چسبیده به شیشه عقب ماشین . توی تصویر سمت چپی هم قسمت جلوی ماشینو میبینم . جولز پشت فرمونه و داره با وینسنت دعوا می کنه . وینسنت یه هفت تیر دستشه که داره ازش دود بلند میشه . یه دونه چشم از حدقه درومده هم با رگ و پیش چسبیده به پشت صندلی وینسنت .
_ جولز : چیکار کردی احمق ؟!.
_ وینسنت : تقصیر خودت بود که ماشینو انداختی تو دست انداز .
دوباره به تصویر سمت راستی دقت میکنم . گوشه سمت چپش یک جسد میبینم که سر نداره و اون یکی چشمم از گردنش آویزونه . جولز و وینسنت از ماشین پیاده میشن و بعد از یه ساعت برمیگردن . جولز رو توی تصویر سمت راست میبینم که داره دستش رو به طرف من نزدیک میکنه . تصویر سمت راست سیاه میشه . وینسنت توی تصویر سمت چپ داره ملافه های سفیدی رو روی روکش صندلی ماشین میکشه و همش غر میزنه . تصویر سمت چپ میچرخه و من جولز رو میبینم که داره تکه های متلاشی شده مغزمو میریزه توی کیسه . بعدش چشم منو میندازه توی کیسه و تصویر سمت چپ هم سیاه میشه . من دیگه هیچی نمیبینم .
***
سرم درد میکنه ولی دیگه صدای سوت از بین رفته . انگار دارم یه صدایی میشنوم . آره . درسته . صدای دینگ دانگ پاندول یه ساعته . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . صدا لحظه به لحظه بلندتر میشه . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . احساس میکنم جلوی ساعت ایستادم ولی همه جا کاملن تاریکه . دینگ دانگ . دوازدهمین ضربه پاندول هم نواخته میشه . کورمال کورمال به طرف ساعت میرم و دستمو به پاندول ساعت میزنم و بعد دیوار کنار ساعت رو میگیرم و پیش میرم . دستم به یه چیزی میخوره . فکر کنم دستگیره دره . دستگیره رو میکشم تا در باز بشه . صدای جیر جیر لولای در شنیده میشه که معلومه به روغنکاری نیاز داره . در باز میشه و ناگهان نور شدیدی میزنه توی چشام . کم کم چشام به نور عادت میکنه . درون چارچوب در ، منظره یه باغ بزرگ سرسبز دیده میشه . هوا هم ابریه . به خودم جرات میدم و وارد باغ میشم . یاد باغهای تو خونه های مجلل انگلیسی میفتم . عجب جای قشنگیه . نسیم خنکی صورتمو نوازش میده . انگار داخل خود بهشتم . صدای بچه ای رو میشنوم که داره آواز میخونه ولی من زبونش رو نمیفهمم . به صدا نزدیک میشم و از پشت یکی از پرچین های وسط باغ نگاهی به بچه میندازم . یه دختر بچه سیزده چهارده سالست . منو میبینه و به سمتم میاد . یه دور به دور من میچرخه و روبروم وای میسه و میخنده . انگار تا حالا توی عمرش کسی مثل منو ندیده . به خودم نگاه میکنم . لباس خواب راه راهی پوشیدم و پا برهنم . چیزی ازم میپرسه ولی من زبونشو نمیفهمم . فکر کنم داره اسممو میپرسه . خودمو به اسم تام معرفی میکنم . ولی اسم من که تام نیست . برای چی این اسمو گفتم . با این حال احساس میکنم که واقعن اسمم تامه . دست منو میگیره و با هم توی باغ میدویم . کلی بازی میکنیم . اون هرچی میگه من گوش میکنم . خیلی خوب طناب میزنه ولی من بلد نیستم . بهم میخنده ولی من ناراحت نمیشم . احساس میکنم کم کم متوجه زبونش میشم و میفهمم چی میگه . خیلی بهمون خوش میگذره . هر بازی که تموم میشه و بازی جدید رو شروع میکنیم رنگ و مدل لباس دخترک هم عوض میشه . بالاخره خسته میشیم و روی یکی از نیمکتهای کنار پرچین میشینیم . از داخل سبد کوچیکش یه کلوچه بیرون میاره و میده به من و یکی هم برای خودش برمیداره . یه پسر بچه تپل به ما نزدیک میشه و روی نیمکت درست روی پای من میشینه . من میترسم . ولی بعد خوب که دقت میکنم چیزی احساس نمیکنم . اون پسربچه هم انگار اصلن منو نمیبینه . پسر بچه با دختر صحبت میکنه و یه کلوچه ازش میگیره . من زبونش رو نمیفهمم . پسربچه بعد از خوردن کلوچه بلند میشه و میره . دختر خودش رو به من میچسبونه و ازم سوالی میکنه .
_ دختر : چرا داداشم تو رو ندید . وقتی رو پات نشسته بود انگار از تو رد شده بود .
_ من : نمیدونم . من اصلن بدنشو حس نکردم .
صدای زنی به گوش میرسه . دختر بلند میشه . منم بلند میشم . دختر میگه که باید بره به مادرش کمک کنه و چند قدم به سمت زن میدوه ولی یه دفه وای میسه . به طرف من برمیگرده و بهم نزدیک میشه . منو بغل میکنه و لپمو میبوسه . من سرخ میشم .
_ دختر : فردا همین جا و همین موقع میبینمت .
اینو میگه و دور میشه . من دستی به لپم میزنم و احساس عجیبی دارم . دوباره روی نیمکت میشینم و منتظرش میشم و به فکر فرو میرم .
***
بارون میاد . شب میشه . صبح میشه . ظهر میشه . رگبار میزنه . بعد از ظهر میشه . ولی من هنوز روی نیمکت نشستم و ساعت موعود فرا رسیده . لباسم تبدیل به یک دست کت و شلوار شیک شده و یه کلاه هم سرمه و یه سیگار برگم لبمه . حسابی قد کشیدم . صدای سوت قطار رو از پشت پرچین میشنوم ولی خبری از دخترک نیست . کلافه شدم . مرد تپلی به من نزدیک میشه و کاغذی رو زیر سنگی روی نیمکت میذاره و میره . از تپل بودنش حدس میزنم که برادر دخترست . نامه رو برمیدارم و میخونمش .
_ صدای دختر : عزیزم متاسفم . من نمیتونم با تو باشم . تو باید تنها به سفر بری .
با دلتنگی از پرچین عبور میکنم و سوار قطار میشم . مامور ایستگاه اشاره میکنه که قطار میخواد حرکت کنه . به داخل واگنی میرم تا کمی بخوابم ...
طی یک اقدام انقلابی تمام پستهایی که این هف هش ده ماهه نوشتم رو دیلیت کردم ...
به غیر از سه چهارتاشون . دلیل خاصی ندارم .
نمیدونم ... شایدم ... چیزه ... راستیتش ...
چطور بگم ... از این طرح امنیت ملی که توی اینترنت راه افتاده بدجوری ترسیدم ...
آخه از خودم خیلی اطلاعات شخصی داده بودم که به بیضه راستمون هم نبود ...
ولی از جونمون که سیر نشدیم و هنوز آرزوی دیدن کلی فیلم به دلمون مونده ...
البته من هنوز تو گفتن حرفای بالا 18 سال و یا سیاسی پروایی ندارم ...
ولی باید سعی کنم که ردی از خودم نذارم ...

برای دومین بار توی عمرم دلم میخاد واسه یه نفر دیگه گریه کنم .
بار اولش سال 74 واسه پدر بزرگم ( پدر مادرم ) بود .
و این بار دو صد افسوس بیشتر ...
راستش زبونم بند اومده نمیدونم چی باید بگم ...
Powered by : MKJ Group (2002)