یکی یکی شماره ها رو نگاهشون کردم . اولی رو نوشتم توی دفترچه تلفن آهنربایی جیبی جدیدم . سعی کردم خوش خط بنویسم . دومین شماره رو هم نوشتم توش . سومی رو خط زدم . چهارمی هم مال " بهلول " بود . اگه کل حافظموهم از دست بدم بازم این شماره یادم میمونه , با این حال نوشتمش توی دفترچم .
خلاصه ... خط زدم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و استخاره کردم و خط زدم و نوشتم و یادش افتادم , عصبانی شدم و خط خطیش کردم و نوشتم و تکراری هارو هم خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط زدم ... مردشور اون ترکیبش رو هم خطش زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط و خط و خط و خط ... رفت و برگشت و منحنی و شکسته و شکلک میکی موس و میکروبین و خط و خط و خط ...
آخرش هم یه خط کلی روی همه خط خطی هام کشیدم و آخیشی گفتم و دفترچه رو پاره و پورش کردم . ده سال پیشا خریده بودمش از همون پاساژی که امروز دفترچه جدیده رو خریدم .
راحت شدم . احساس سبکی میکنم درست مثه اون عرب پشمالوی بوگندویی که سالهاست حموم نرفته و حالا نه تنها رفته حموم بلکه حسابی از خجالت تیغ و واجبی هم درومده ...
مدتها بود که هر کی دفترچه تلفنم رو میدید بهم میخندید . این همه شماره . مگه یه آدم چقدر میتونه دوست و آشنا داشته باشه . اگه هر دو روز یه بارم به یکیشون زنگ بزنی بازم آخر سال شماره اضافی میاد . اصلن مگه تو صد و هیژدهی ...
دفترچه جدیدم خیلی خوش خط شده . همش هیفده هیژده شماره توشه . یکی دوتا شماره هم بهش اضافه کردم . چی ؟ آره " کژوان " جون شماره تو رو هم نوشتم . فکر کنم یه صد و سی چهل نفری رو توی دنیای دفترچه ام به قتل رسوندم و روشون خط کشیدم . اصلن آدم اسم و شماره هر کسی رو که نباید تو دفترچش بنویسه ...
خط زدم ولی مگه میشد آدم با دیدن شماره ها یاد صاحباش نیفته ... اینکه چطور باهاشون آشنا شدم . اینکه چه مدت زمانی رو باهاشون گذروندم یا نگذروندم . اینکه چطور از هم جدا شدیم یا نشدیم . اینکه توی زندگیم چه نقشی داشتن . ( مخصوصن اون میثم کهکی پست فطرت که باباشم سپاهیه . بد بختی سه سالم از من کوچیکتر بود . رفیق بند کیف ... ) .
و جالبتر اینکه توی شماره هایی که نوشتم و شماره هایی که خط زدم حتی یه اسم دختر هم لاشون نبود . اینکه چه تفسیری از این حرفم باید بکنین , نمی دونم ؟!... اینکه از این بابت باید افسوس بخورم یا خوشحال باشم , نمی دونم ؟!... به هر حال احساس میکنم یکی از سردردهایی رو که هف هش ده سالی میشد داشتمش ولی بهش توجه نمیکردم از بین رفته و مغزم سبکتر شده ...
ای کاش میشد خاطره هاشون هم از مغزم دیلیت میشد . البته به جز یکی دو سه تاشون که روزگار باعث جدایی ما شد .
آخیش ... خط زدم و راحت شدم .
پ . ن :
پستم یه جاهاییش آدمو یاد یکی از پستای " میس . رها " میندازه .
اینکه حالا من دارم ادای دین میکنم یا اینکه سرقت ادبی کردم یا اینکه اقتباس کردم یا اینکه هیچکدومش , بماند ...
Pouria Javan - 87/01/26 - 4:37 || Comment :
سرم درد میکنه و چشامم سیاهی میره . فکرم کار نمیکنه . چیزی نمیتونم بنویسم . به سمت جلو خم میشم و سرمو روی دفتر باز روی میزم میذارم . خودکارو هم روی میز میندازم و دستامو زیر پیشونیم میذارم . چشامو میبندم . دیگه صدای تلویزیون و حرف زدن مادرم پشت تلفن و صدای گوشخراش اگزوز موتور گازی از توی کوچه رو نمیشنوم . آخیش . چه آرامشی . چه سکوتی . ولی هنوز سرم کمی درد میکنه . احساس عجیبی دارم . حس میکنم محیط و اشیای دور و برم دارن دور من می چرخن . شایدم من دارم بین اونا دور خودم میچرخم . شایدم مایع داخل گوشم بیجهت داره فعالیت میکنه . چشامو باز میکنم . توی تاریک روشنای بین چشام و میز یه سری نوشته انگلیسی رو میبینم . سرمو از روی میز برمیدارم . به جای دفترم که برگاش مثل برف سفید بودن , حالا یه کتاب کلفت میبینم که یکی از برگاش پاره شده . به دست چپم نگاه می کنم کاغذ مچاله شده ای توی دستمه . به جای لباسهای زیری که پوشیده بودم حالا یه دست کت و شلوار تر تمیز پوشیدم و یه کراوات قرمز راه راهم به گردن آویزونه . صدای فریاد برو بالای یه مرد رو میشنوم . به روبروم نگاه می کنم . داخل یه کلاسم و بچه های کلاس هم پشت میز آقای کیتینگ وایسادن . خود آقای کیتینگ هم جلوی میز وایساده و به من اشاره میکنه برم پشت سر بچه ها وایسام . بلند میشم . کاغذ مچاله شده توی دستمو پرت میکنم به طرف سطل زباله ولی توش نمیفته . میرم و پشت سر بچه ها وای میستم . بچه ها یکی یکی به بالای میز معلم میپرن و به اطراف نگاهی میکنن و بعد پایین میپرن . آقای کیتینگ هم با هیجان تشویقشون میکنه . نوبت به من میرسه . صدای همه و خنده بچه ها شنیده میشه . من یکم خجالت میکشم ولی آقای کیتینگ تشویقم میکنه که برم بالای میز . منم جرات میکنم و با یه جهش میپرم روی میز و بعد رو پاهام وای میستم .
اوه . عجب صحنه زیبایی . با اینکه هنوز توی همون کلاسم و همش یه متر از زمین فاصله گرفتم ولی محیط برام خیلی جالبتر و تازه تر به نظر میرسه . به بچه ها نگاه میکنم . همشون در حال خندیدنن . به در و دیوار و میز و پنجره و صندلی ها و کتابها نگاه میکنم . به ورقهای مچاله پاره شده از کتابها نگاه میکنم که پراکنده روی زمین افتادن . به آقای کیتینگ نگاه میکنم . سرشو رو به بالا به طرف من گرفته و لبخند میزنه . چقدر لبخنداش شبیه " رابین ویلیامزه " .
_ آقای کیتینگ : چه احساسی داری ؟ دو یو فیل ناو ؟؟؟
_ من : همیشه از ارتفاع خوشم میومده . این حس ترس با هیجان و نوعی آزادی که ارتفاع بهم میده , واقعن لذت بخشه . درست مثه اونوقتا که کوچیک بودم . مامانم منو میبرد پارک سالاریه و سوار چرخ و فلک بزرگش میکرد ... ولی حیف که پارک سالاریه رو خرابش کردن . زمینشم میگن رفسنجانی خریده .
_ آقای کیتینگ : بیخیال پسر . تو که نمیخای به خاطر این حرفای سیاسی از مدرسه اخراجمون کنن . همه چی درست میشه . از زندگیت لذت ببر پسر . جمله معروف منو یادته که ؟...
_ من لبخندی میزنم و با خوشحالی توام با آرامش سرمو تکون میدم و فریاد میزنم : دم را غنیمت شمار .
از روی میز می پرم پایین . همین طور که دارم سقوط میکنم به بچه ها نگاه میکنم . همه چیز لحظه به لحظه بزرگتر از قبلش میشه . پاهام به زمین میرسه . صورت بچه و آقای کیتینگ و میز و صندلی محو و محوتر میشه .
Pouria Javan - 87/01/23 - 19:33 || Comment :