تبليغاتX
All Things No For All
All Things No For All
فکر کنم باید یه توضیح بهتری اینجا بذارم ...
فعلن همین ...


دوستان من
پیوندهای دیگر

بایگانی زمانی
آخرین پستهای وبلاگ

طی یک اقدام انقلابی تمام پستهای شخصی که این هف هش ده ماهه نوشتم رو دیلیت کردم ...
به غیر از سه چهارتاشون . دلیل خاصی ندارم .
البته موردی ندیدم که پستهای مربوط به سینما رو پاک کنم ...
نمیدونم ... شایدم ... چیزه ... راستیتش ...
چطور بگم ... از این طرح امنیت ملی که توی اینترنت راه افتاده بدجوری ترسیدم ...
آخه از خودم خیلی اطلاعات شخصی داده بودم که به بیضه راستمون هم نبود ...
ولی از جونمون که سیر نشدیم و هنوز آرزوی دیدن کلی فیلم به دلمون مونده ...
البته من هنوز تو گفتن حرفای بالا 18 سال و یا سیاسی پروایی ندارم ...
ولی باید سعی کنم که ردی از خودم نذارم ...

برای دومین بار توی عمرم دلم میخاد واسه یه نفر دیگه گریه کنم .
بار اولش سال 74 واسه پدر بزرگم ( پدر مادرم ) بود .
و این بار دو صد افسوس بیشتر ...
راستش زبونم بند اومده نمیدونم چی باید بگم ...

و سرانجام دیدیم آنچه را می باید دید ...
و بسی لذت بردیم ...

فکر کنم امشب خیلی بهم خوش بگذره وقتی که اصغر آقا داره سرمو اصلاح میکنه .
احتمالن لحظه به لحظش به یاد آوا و موسیقی بی نظیر فیلم بیفتم .
و خونمو کف آرایشگاه در حال جوشیدن ببینم .
میدونین بدیش چیه ؟؟!
سوئینی تاد آدم سخاوتمندی بود چون آدما رو مجانی اصلاح میکرد .
ولی این اصغر آقا خیلی گرون حساب میکنه با آدم .
کارشم یه روز خوبه یه روز بد . اصلن ثبات نداره ... شیت ...

راسی جانی جون امروز چهل و پنج ساله شدی .
تولدت مبارک . توی این فیلم هم عالی بودی .

پ.ن :
نمیدونم عنوان پست رو درست انتخاب کردم یا نه ؟!
به هر ترتیب آخرین کلمه رو " بلاد " تلفظ کنین تا عبارت قشنگتر به نظر برسه ...
آخه بعضیا " بلود " تلفظش میکنن ... ( نمونش خودم تا پارسال )

دیگه چیزی نمیبینم . انگار کف کلاس یه باتلاقه که من دارم توش فرو میرم . پلکام بسته است و گوشه چشام میسوزه . احساس معلق بودن میکنم . ولی نه بیشتر احساس فرو رفتن در اعماق یه باتلاق رو دارم . لحظه به لحظه فشار بیشتری به بدنم میاد . مزه تلخی رو روی زبونم حس میکنم . مزه ای شبیه قیر . نفسم بند اومده . الآنه که ریم پر از قیر بشه . دست و پاهامو نمیتونم تکونه بدم . خدایا من کجام ؟ احساس چروکیدگی روی پوستم میکنم . این دیگه چیه ؟ انگار یکی دستمو گرفته و داره منو بالا میکشه . ناخنهای دستش توی مچ دستم فرو رفته و درد تیز و سیخ مانندی رو تجربه میکنم ولی مهم نیست چون داره منو بالا میکشه . میخواد منو نجات بده .
حالا احساس میکنم سرم از باتلاق بیرون اومده ولی هنوز چشامو نمیتونم باز کنم چون قیر پلکامو بهم چسبونده هنوز ناخنای تیزشو احساس میکنم . داره بدنمو میکشه بیرون . حالا منو ولو میکنه روی زمین و با دوتا دستاش سینمو فشار میده . مقداری قیر از توی گلوم بیرون میاد و بعدش سلفه میکنم . بدنم داره یخ میزنه . چشامو بزور باز میکنم . صورت یه دختر آسیای شرقی رو میبنم که با غرور خاصی به من نگاه میکنه . یه صلیب شکسته هم به گوشش آویزونه و یه لبخند ضعیف و کم جونم روی لباشه . بارون شدیدی میباره و قیرهای روی صورتم دارن پاک میشن . پلکامو میبندم تا قیر پشتشونو پاک کنم . یادم نمیاد از دختره تشکر کرده باشم واسه همین فورن چشامو باز میکنم ولی دختره دیگه اینجا نیستش . شدت بارون کم شده و صدای برخورد امواج با موج شکن رو میشنوم . سرمو کمی بلند میکنم و خودمو کنار یه اسکله میبینم . میخام بلند بشم ولی رمق ندارم . سرمو دوباره روی زمین میذارم و چشامو میبندم و به صدای مرغان دریایی و بوق کشتی گوش میدم . همه چیز برام عجیبه . احساس میکنم کسی رو از دست دادم . ولی من که کسی رو نداشتم .!! قطره های بارون صورتمو نوازش میدن . صدای اطراف کم میشه و من توی مغزم یکی از آهنگای موریکونه رو پلی میکنم . چه موسیقی زیبا و مسحور کننده ای .!! ناگهان چیزی رو روی پاهام حس میکنم . سنگینیش به اندازه وزن خودمه . شاید بختک روم افتاده . داره می خزه و خودشو رو بدنم بالا میکشه و حالا اونو روی کل بدنم احساس میکنم . بدن سردم کم کم شروع به گرم شدن میکنه . چشامو باز میکنم آسمون سیاهه و داره قطره های بارون رو به صورت من شلیک میکنه . آسمون ناپدید میشه و صورتی جلوی چشام ظاهر میشه . باورم نمیشه این خودشه . همون چشمای زیبا . همون لبخند شیرین . موهای خیسش که آویزون شده داره صورتمو قلقلک میده . صورتشو نزدیک میکنه و به صورتم میچسبونه . چشام ناخواسته بسته میشن . حرارت بدنم بالاتر رفته . دستام ناخواسته بدنشو چنگ میزنن . پاهام ناخواسته به پاهاش قفل میشن . این چیزیه که همیشه میخواستم . لطیف ترین حس دنیا . ایکاش تو همین لحظه میمردم تا این احساس ابدی بشه . چند لحظه بسیار کوتاه به اندازه عمر کل کهکشونها میگذره . خوش طعمترین گل سرخ دنیا !!!...
ناگهان صدای وحشت انگیزی شنیده میشه . صدایی شبیه شلیک گلوله از یه اسلحه مگنوم . دیگه چیزی حس نمیکنم . دست و پاهام چیزی رو حس نمیکنن . اصلن دیگه دست و پاهامو حس نمیکنم . دیگه صدای بارون رو نمیشنوم . پژواک صدای شلیک توی مغزم بینهایت ادامه داره . مخم داره سوت میکشه ... سووووو ...

( لینک قسمت قبلی )

هزار و نهصد
کارگردان : برناردو برتولوچی
بازیگران : رابرت دنیرو _ ژرارد دیپاردیو ...
کمپانی : PEA
ژانر : درام , تاریخی , رومانتیک , جنگی

دومین فیلمی که قسمت شد از " برناردو برتولوچی " ببینم فیلم " 1900 " بودش که پنج ساعت و نیم مدت زمانش بود ولی جالبه که همشو یه جا دیدم و اصلنم خسته نشدم . واقعن عالی بود . بازهم از همون صحنه های برهنگی غیر متعارف توش بود .
اولین فیلمی که از برتولوچی دیده بودم " خیالبافها " بودش . جالبه که یکی از رفقا به عنوان فیلم سوپر داده بود براش رایت کنم و من وقتی با تعجب و کنجکاوی تیکه هایی از فیلمو نیگاه کردم تو دلم به اون رفیقم خندیدم . واقعن خیالبافها هم فیلم قشنگی بود . حالا این فیلم 1900 که دیگه معرکه بود . چقدر این " ژرارد دیپاردیو " قشنگ بازی کرده بود . البته " رابرت دنیرو " هم مثل همیشه عالی بود . جالبه که این دو نفر رو تا حالا کونلخت ندیده بودم . پیت , کروز , ویلیس , برازنان , داگلاس , اسپیسی , هنکس , آرنولد و خیلیای دیگه رو قبلن دیده بودم .
زنی هم که در نقش " آدا " بازی میکرد خیلی خوب بود . البته اولش تون صداش برام عجیب بود ولی بعدش بهش عادت کردم و آخراش هم یه جورایی معتاد تون صداش شدم . یه جورایی یاد تون صدای بهلول خان میفتم که غیر متعارف اما آرامش بخشه .
دوستی بین " آلفردو " و " اولمو " با توجه به اینکه یکی ارباب زاده و دیگری رعیت زاده بود , خیلی باحال از آب درومده بود . " آتیلا " و " رجینا " هم نقششونو خوب بازی کردن و باز هم میرسیم به استاد " موریکونه " که دیگه عادت کردیم تمام فیلمهای برتر ایتالیایی رو با صدای مسحور کننده موسیقی اون گوش بدیم و ببینیم .
این برتولوچی واقعن استاد به تمام معناست چون توی قسمتهایی از فیلم واقعن باعث شد , من مخاطب , ناخودآگاه خودمو جلوی چشام احساس کنم . دیالوگهای دقیقه شصت و پنج فیلم که بین آلفردو و اولمو رد و بدل شد منو یه جورایی یاد آهنگ بوی گندم " داریوش " انداخت .
فیلم بازه زمانی بلندی رو روایت میکنه و هرگاه که قراره ما چند سال پرش کنیم به آینده , اینکار با ظرافت خاصی انجام میشه . در کل این فیلم هم رفت جزو تاپ لیست فیلمهای من . من حتی حاضرم همین الآن بشینم و از اولش تا آخرشو دوباره ببینم .


آخر فیلم آلفردو یه جمله میگه :
_ ارباب زنده است .
کاشکی میگفت :
_ ارباب هیچوقت نمی میره .

یکی یکی شماره ها رو نگاهشون کردم . اولی رو نوشتم توی دفترچه تلفن آهنربایی جیبی جدیدم . سعی کردم خوش خط بنویسم . دومین شماره رو هم نوشتم توش . سومی رو خط زدم . چهارمی هم مال " بهلول " بود . اگه کل حافظموهم از دست بدم بازم این شماره یادم میمونه , با این حال نوشتمش توی دفترچم .
خلاصه ... خط زدم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و استخاره کردم و خط زدم و نوشتم و یادش افتادم , عصبانی شدم و خط خطیش کردم و نوشتم و تکراری هارو هم خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط زدم ... مردشور اون ترکیبش رو هم خطش زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط و خط و خط و خط ... رفت و برگشت و منحنی و شکسته و شکلک میکی موس و میکروبین و خط و خط و خط ...
آخرش هم یه خط کلی روی همه خط خطی هام کشیدم و آخیشی گفتم و دفترچه رو پاره و پورش کردم . ده سال پیشا خریده بودمش از همون پاساژی که امروز دفترچه جدیده رو خریدم .
راحت شدم . احساس سبکی میکنم درست مثه اون عرب پشمالوی بوگندویی که سالهاست حموم نرفته و حالا نه تنها رفته حموم بلکه حسابی از خجالت تیغ و واجبی هم درومده ...
مدتها بود که هر کی دفترچه تلفنم رو میدید بهم میخندید . این همه شماره . مگه یه آدم چقدر میتونه دوست و آشنا داشته باشه . اگه هر دو روز یه بارم به یکیشون زنگ بزنی بازم آخر سال شماره اضافی میاد . اصلن مگه تو صد و هیژدهی ...
دفترچه جدیدم خیلی خوش خط شده . همش هیفده هیژده شماره توشه . یکی دوتا شماره هم بهش اضافه کردم . چی ؟ آره " کژوان " جون شماره تو رو هم نوشتم . فکر کنم یه صد و سی چهل نفری رو توی دنیای دفترچه ام به قتل رسوندم و روشون خط کشیدم . اصلن آدم اسم و شماره هر کسی رو که نباید تو دفترچش بنویسه ...
خط زدم ولی مگه میشد آدم با دیدن شماره ها یاد صاحباش نیفته ... اینکه چطور باهاشون آشنا شدم . اینکه چه مدت زمانی رو باهاشون گذروندم یا نگذروندم . اینکه چطور از هم جدا شدیم یا نشدیم . اینکه توی زندگیم چه نقشی داشتن . ( مخصوصن اون میثم کهکی پست فطرت که باباشم سپاهیه . بد بختی سه سالم از من کوچیکتر بود . رفیق بند کیف ... ) .
و جالبتر اینکه توی شماره هایی که نوشتم و شماره هایی که خط زدم حتی یه اسم دختر هم لاشون نبود . اینکه چه تفسیری از این حرفم باید بکنین , نمی دونم ؟!... اینکه از این بابت باید افسوس بخورم یا خوشحال باشم , نمی دونم ؟!... به هر حال احساس میکنم یکی از سردردهایی رو که هف هش ده سالی میشد داشتمش ولی بهش توجه نمیکردم از بین رفته و مغزم سبکتر شده ...
ای کاش میشد خاطره هاشون هم از مغزم دیلیت میشد . البته به جز یکی دو سه تاشون که روزگار باعث جدایی ما شد .
آخیش ... خط زدم و راحت شدم .

پ . ن :
پستم یه جاهاییش آدمو یاد یکی از پستای " میس . رها " میندازه .
اینکه حالا من دارم ادای دین میکنم یا اینکه سرقت ادبی کردم یا اینکه اقتباس کردم یا اینکه هیچکدومش , بماند ...


سرم درد میکنه و چشامم سیاهی میره . فکرم کار نمیکنه . چیزی نمیتونم بنویسم . به سمت جلو خم میشم و سرمو روی دفتر باز روی میزم میذارم . خودکارو هم روی میز میندازم و دستامو زیر پیشونیم میذارم . چشامو میبندم . دیگه صدای تلویزیون و حرف زدن مادرم پشت تلفن و صدای گوشخراش اگزوز موتور گازی از توی کوچه رو نمیشنوم . آخیش . چه آرامشی . چه سکوتی . ولی هنوز سرم کمی درد میکنه . احساس عجیبی دارم . حس میکنم محیط و اشیای دور و برم دارن دور من می چرخن . شایدم من دارم بین اونا دور خودم میچرخم . شایدم مایع داخل گوشم بیجهت داره فعالیت میکنه . چشامو باز میکنم . توی تاریک روشنای بین چشام و میز یه سری نوشته انگلیسی رو میبینم . سرمو از روی میز برمیدارم . به جای دفترم که برگاش مثل برف سفید بودن , حالا یه کتاب کلفت میبینم که یکی از برگاش پاره شده . به دست چپم نگاه می کنم کاغذ مچاله شده ای توی دستمه . به جای لباسهای زیری که پوشیده بودم حالا یه دست کت و شلوار تر تمیز پوشیدم و یه کراوات قرمز راه راهم به گردن آویزونه . صدای فریاد برو بالای یه مرد رو میشنوم . به روبروم نگاه می کنم . داخل یه کلاسم و بچه های کلاس هم پشت میز آقای کیتینگ وایسادن . خود آقای کیتینگ هم جلوی میز وایساده و به من اشاره میکنه برم پشت سر بچه ها وایسام . بلند میشم . کاغذ مچاله شده توی دستمو پرت میکنم به طرف سطل زباله ولی توش نمیفته . میرم و پشت سر بچه ها وای میستم . بچه ها یکی یکی به بالای میز معلم میپرن و به اطراف نگاهی میکنن و بعد پایین میپرن . آقای کیتینگ هم با هیجان تشویقشون میکنه . نوبت به من میرسه . صدای همه و خنده بچه ها شنیده میشه . من یکم خجالت میکشم ولی آقای کیتینگ تشویقم میکنه که برم بالای میز . منم جرات میکنم و با یه جهش میپرم روی میز و بعد رو پاهام وای میستم .
اوه . عجب صحنه زیبایی . با اینکه هنوز توی همون کلاسم و همش یه متر از زمین فاصله گرفتم ولی محیط برام خیلی جالبتر و تازه تر به نظر میرسه . به بچه ها نگاه میکنم . همشون در حال خندیدنن . به در و دیوار و میز و پنجره و صندلی ها و کتابها نگاه میکنم . به ورقهای مچاله پاره شده از کتابها نگاه میکنم که پراکنده روی زمین افتادن . به آقای کیتینگ نگاه میکنم . سرشو رو به بالا به طرف من گرفته و لبخند میزنه . چقدر لبخنداش شبیه " رابین ویلیامزه " .
_ آقای کیتینگ : چه احساسی داری ؟ دو یو فیل ناو ؟؟؟
_ من : همیشه از ارتفاع خوشم میومده . این حس ترس با هیجان و نوعی آزادی که ارتفاع بهم میده , واقعن لذت بخشه . درست مثه اونوقتا که کوچیک بودم . مامانم منو میبرد پارک سالاریه و سوار چرخ و فلک بزرگش میکرد ... ولی حیف که پارک سالاریه رو خرابش کردن . زمینشم میگن رفسنجانی خریده .
_ آقای کیتینگ : بیخیال پسر . تو که نمیخای به خاطر این حرفای سیاسی از مدرسه اخراجمون کنن . همه چی درست میشه . از زندگیت لذت ببر پسر . جمله معروف منو یادته که ؟...
_ من لبخندی میزنم و با خوشحالی توام با آرامش سرمو تکون میدم و فریاد میزنم : دم را غنیمت شمار .
از روی میز می پرم پایین . همین طور که دارم سقوط میکنم به بچه ها نگاه میکنم . همه چیز لحظه به لحظه بزرگتر از قبلش میشه . پاهام به زمین میرسه . صورت بچه و آقای کیتینگ و میز و صندلی محو و محوتر میشه .


سیاره ترور ( پروژه ترور )
کارگردان : روبرت رودریگز
بازیگران : رز مک گوان , فرد رودریگز , بروس ویلیس , کرت راسل , کوئنتین تارانتینو , مرلی شلتون , مایکل بین
کمپانی : دیمنشن فیلم
ژانر : ترسناک , اکشن
پست رو شروع میکنم با این جمله که واقعن مایوس کننده و ناامید کننده بود این فیلم . برای کارگردان بزرگ و مشهوری مثل روبرت رودریگز واقعن متاسفم که بعد از ساختن فیلم زیبای " شهر گناه " همچین فیلم ضعیفی رو میسازه . بعد از دیدن فیلم صد رحمت به فیلمهای هندی فرستادم .
هف هش ماه صبر کردم که یه همچین آشغالی رو ببینم .؟؟؟ واقعن تعجب میکنم چرا " بروس ویلیس " و " تارانتینو " خودشونو تو این فیلم خراب کردن ؟؟؟ چرا این فیلم این قدر فروش کرد ؟؟؟ حالا ما قبول میکنیم که اون دختره بدون فشار دادن ماشه میتونه شلیک کنه ولی اون پرواز کردنها و اینکه گلوله هاش تموم نمیشد و اینکه از اسلحش همه نوع گلوله ای شلیک میشد , اصلن قابل قبول نیست . اصلن مگه پا قطع شدن الکیه ؟؟؟ طرف پاش میشکنه , شش ماه نمیتونه راه بره و درد میکشه . چرا زامبی ها بعضی جاها با یه ضربه چاقو میمیرن ولی بعضی جاها با چند تا گلوله هم نمیمیرن . بابا ما هم شعور داریم . احساس میکنم به شعورم توهین شده ...
چهل دقیقه از اول فیلم بد به نظر نمی رسید ولی فیلم یهو تبدیل شد به یه هجویه به تمام معنا . تمام علت بدبختی ها و آلودگیها هم طبق معمول افتاد گردن این افغانی ها و عراقیهای مادر مرده . به قول دوست عزیزم " شینوه " که با هم فیلمو دیدیم , کارگردان بهتر بود یه فیلم سوپر میساخت . این فیلم دیگه نهایت ابتذال در سینما بود . البته منظورم از ابتذال فقط صحنه های برهنگی نیست .
از حالا دارم تصور میکنم که فیلم " ضد مرگ " تارانتینو احتمالن به همین ضعیفی میتونه باشه . امیدوارم اشتباه کنم . دلم برای " پالپ فیکشن " تنگ شده . دلم برای " کازابلانکا " تنگ شده . برای " سینما پارادیزو " برای " ترمیناتور 1 و 2 " .
چه نقدی باید بکنم از این فیلم .؟؟؟ من که هنوز توی نقد کردن آماتورم . ولی این فیلم به نقد من آماتور , واقعن پر از ایراد بود . اون صحنه سکسی توی فیلم وسط اون هیری ویری , خیلی مسخره بود . درسته که فیلم میخواست از سبک فیلمهای قدیمی استفاده کنه ولی گریمهای زامبی هاش دیگه واقعن مسخره شده بود . فیلمنامه که یه دفه از هم پاشید و جاشو داد به دیالوگهای تخمی و قیافه های تخمی و جلوه های ویژه تخمی . قیافه دوس داشتنی بروس ویلیس عزیزم رو هم تخمی کردن . تارانتینو هم تخمی شد . کل جهان شد تخمی . اه ... فاک یو هالیوود ...
فقط این وسط بازی معمولی " فرد رودریگز " در نقش ال ری کمی نظرمو جلب کرد . و البته طبق معمول اکثر فیلمهای ترسناک موسیقی فیلم در حد قابل قبولی بود .

_ چرا باید دید ؟
برای کسانی که به اعصاب خودشون مسلطن پیشنهاد میکنم این فیلمو ببینن . تا شاهد باشن که حتی مشاهیر و ستاره ها هم گاهی گند میزنن . هیچوقت روی هیچ کس تعصب نداشته باشین . حتی اگه اون کس " استاد سیاوش قمیشی " باشه که تو آلبوم غروب تا طلوعش به تمام معنا رید ...

پ . ن :
آره . میدونم جمله های خودمم تو این پست رو به ابتذال رفت . ولی خوب الان اعصابم خورده . بخصوص بعد از دیدن فیلم مزخرف " اتوبوس شب " .
پ . ن 2 :
یه فیلم میتونه کاملن درباره برهنگی و ... باشه ولی در عین حال با ارزش و دیدنی باشه . مثل کارهای برتولوچی ...
پ . ن 3 :
کارهای کلاسیک منطق داشتن . حتی رویاها و فانتزیهاشونم منطقی یا قابل باور بود .


جونو
کارگردان : جیسون ریتمن
بازیگران : الن پیج , مایکل کر , جنیفر گارنر
کمپانی : فوکس سرچ لایت
ژانر : کمدی , رومانتیک
جوایز :
_ برنده اسکار بهترین فیلمنامه اورجینال برای " دیابلو کودی " (2008)
_ نامزد اسکار بهترین فیلم سال (2008)
_نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن برای " الن پیج " (2008)

اول از همه باید بگم بازی " الن پیج " فوق العادست . تیتراژ شروع فیلم هم در نوع خودش خیلی جالب و زیباست . موزیک و ترانه ساده و قشنگ تیتراژ خیلی شنیدنیه . موضوع فیلم درباره حامله شدن یه دختر 16 ساله به نام " جونو " ( الن پیج ) هست که میخواد از شر بچه توی شکمش خلاص بشه . اولش میره به یه مرکز سقط جنین . ولی فورن منصرف میشه . بعد تصمیم میگیره که بچشو بدنیا بیاره و بده به یه خونواده که بچه ندارن . بقیه داستان رو هم خودتون توی فیلم ببینین .
البته این توضیحی که من دادم بیشتر به درد عمم میخوره .
بهتون توصیه میکنم این فیلم کمدی رو از دست ندین . من که خیلی حال کردم . در مورد جوایز باید بگم خدا وکیلی الن پیج خیلی عالی بازی کرد و حقش بود اسکارو ببره . البته من هنوز بازی " ماریون کوتیلارد " ( برنده اسکار 2008 ) رو ندیدم . نماهای فیلم هم خیلی شاد و جذابند . دیالوگهای خنده داری هم بین شخصیتها رد وبدل میشه .

اما نکته قابل توجه از دید من اینه که فیلمنامه و داستان فیلم علارغم زیبایی خیلی ساده است و پیچیدگی خاصی نداره . من به شخصه فکر میکنم گزینه های بهتری هم برای بردن جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اورجینال وجود داشت . در مورد نامردی اسکار بهترین فیلم سال هم همین نظرو دارم .
لطفن نظر خودتون درباره فیلم و الن پیج مطرح کنین .


چاقویی در آب
کارگردان : رومن پلانسکی
بازیگران : دو مرد و یک زن لهستانی
کمپانی : ---
ژانر : درام , تریلر
جوایز :
_ نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی زبان (1964) , لهستانی زبان
این اولین فیلم بلند " رومن پلانسکی " بوده و در سرزمین مادریش یعنی لهستان آن را ساخته . و با این فیلم بود که نظر همه منتقدان زمان خود را به خود جلب کرد . رومن در زمان ساخت این فیلم 29 سال سن داشته و ظاهرن آن موقع در کشور لهستان نظام حکومتی سختی بر پابوده و به گفته کارشناسان این فیلم نیز بر علیه همان نظام حاکم بر لهستان ساخته شده است .
فیلم سیاه و سفید بوده و در کل آن ما فقط با سه نفر روبرو هستیم که هر کدام دارای شخصیت خاصی می باشند . در فیلم مردی را مشاهده می کنیم که ظاهرن مایه دار بوده و به همراه یک زن سوار بر اتومبیل در جاده ای در حال حرکت می باشند . در ادامه راه با جوانی برخورد میکنند که منتظر وسیله ای است تا رایگان او را تا جایی از جاده برساند . او در ادامه مسیر به اسرار زن سوار بر قایق تفریحی مرد مایه دار شده و مدتی را با آنها همسفر می شود . از این نقطه به بعد است که ما شاهد برخوردها و درگیری های لفظی و عملی بین مرد جوان و مرد مسن تر می باشیم . در طول سفر هم به تدریج پی به احساسات میان مرد جوان و زن همراه مرد مسن می بریم که هیچگاه مشخص نشد که چه نسبتی با آن مرد مسن و مایه دار دارد . ( ظاهرن فقط به عنوان تفریح با او همسفر شده است . )
در آخر هم فیلم بعد از یک درگیری جدی میان جوان و مرد مسن و نیز بوسیده شدن زن توسط جوان و جداشدن او از زن و مرد مسن , در کمال آرامش به پایان می رسد . به نظر می رسد در سرتاسر فیلم کلیدهایی نهفته باشد که من به شخصه حتی یکی از آنها را نیز کشف نکردم . این فیلم خوراک منتقدان سینما بوده و احتمالن فقط آنها از این فیلم سر در می آورند .
این فیلم از آن فیلمهاییست که از هر صد نفر فیلمباز ( ترجیحن ایرونی ) فقط یک نفر حاضر میشود تا آخر فیلم را تماشا کند . و من هم به جای اینکه بگویم حیف دو ساعت وقت نازنینم , صبر می کنم تا آن موقع که در دنیای نقد و انتقاد سر رشته ای بیابم و آن وقت نظر خود را راجع به این فیلم بگویم . به هر حال هر چه باشد کارگردان آن استاد پلانسکی بوده که ما همچنان ارادت خاصی به ایشان داشته و داریم و خاهیم داشت .
همین جا از تمامی دوستانی که در زمینه نقد فیلم دستی دارند و تجربیات و اطلاعاتشان در سینما از این حقیر بیشتر می باشد , تقاضا دارم که اگر این فیلم را دیده اند و مفهوم آن را درک کرده اند , نظرات خود را نوشته و ما را از موضوع فیلم آگاه سازند .


Powered by : MKJ Group (2002)