تبليغاتX
اسید پر کلرو دو فور
زمان همه چیز را نابود می کند
فرسودگی، کهنگی، تغییر، تحول،مردن،
نابودی و در نهایت نیستی
................................................
از دید کائنات یک دانه ارزن هستم...
از دید زمین یک موجود جاندار هستم...
از دید جانداران یک حیوان هستم...
از دید حیوانات یک انسان هستم...
از دید انسانها یک مرد هستم...
از دید مردان یک پسر هستم...
از دید پسران آشنا یا غریبه هستم...
از دید غریبه ها یک مسلمان هستم...
از دید مسلمانان یک کافر نجس هستم...
از دید کافران غربی یک تروریست هستم...
از دید تروریست ها یک قربانی هستم...
از دید قربانی ها من یک آزاد هستم...
از دید آزادی من یک قفس هستم...
از دید خانواده یک مرتد هستم...
از دید دوستان یک چیزخل هستم...
از دید گذشته من هیچی نیستم...
از دید آینده من یک رویا هستم...
از دید امروز...
و از دید امروز من همینم که هستم...
-----------------------------------------------
Menu

Links
ما مردها هممون کثافت و پست فطرت هستیم...
شما زنها هم همتون خر و احمق هستید...
...
و در کل ما انسانها ناهنجارترین موجودات زنده و غیر زنده در کل کائنات هستیم...
تف...

برای اولین بار در طول وبلاگنویسی خودم قصد دارم مستقیما مطلبی را که در جایی خواندم در وبلاگم کپی کنم... مطمئنم کسی ناراضی نخواهد شد... وقتی این متن رو خوندم حسابی هیجان زده شدم...

____________________ و اما حکایت کرده اند که ___________________

طبق روال همیشگی این گونه دیدار ها،تعداد معدودی از نخبگان از میان جمع هزار نفری نخبگان حاضر در بیت برای صحبت در حضور رهبر انتخاب می شوند که البته هیچ مشخص نیست ملاک این گزینش ها چیست؟
در ابتدای مجلس این افراد منتخب به بیان گفته های خود می پردازند و پس از آن جناب رهبر باید به پاسخ گویی بپردازد.
در دیداری که در روز 6 آبان ماه انجام شد،حدود 5 نفر از این نخبگان گزینش شده که تقریبا همگی جان بر کف رهبر بودند،صحبت هایی کردند و پس از آن جناب رهبر پرسیدند آیا شخص دیگری هم مانده که صحبت کند؟از میان جمع نخبگان جوانی بلند شد و گفت گرچه نام من در لیست افراد منتخب برای صحبت نیست اما حرف هایی دارم.
وی که یکی از دانشجویان نخبه رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف است پس از کسب اجازه از جناب خامنه ای حول 4 محور اصلی صحبت هایی کرد که خلاصه آن از این قرار است:
“1.نخبگان انتخاب شده برای صحبت در حضور رهبر به معنای واقعی کلمه نمایندگان دیگر نخبگان نیستند چرا که از جانب خود نخبگان برگزیده نشده اند و حرف های آن ها صرفا مربوط به رشته شخصی خودشان است.
(این سخن با تشویق اکثر نخبگان حاضر در بیت رو به رو شد و نشان داد حرف دل دیگران نیز بوده)
2.اعتراض به عملکرد صدا و سیما در ناقص نشان دادن حقایق اوضاع کشور و جانب گیری واضح و علنی و انتقاد به اینکه چرا با وجود انتخاب ریاست صدا و سیما توسط رهبر،ایشان نظارت مبسوط و کافی را در این زمینه اعمال نمی کنند.و دیگر اینکه چرا به سران اعتراضات اخیر اجازه دفاع در مقابل دوربین های صدا و سیما داده نمی شود.
3.بیان این حقیقت که هیچ گاه هیچ کس از خانواده مطبوعات و یا حتی مردم عادی نتوانسته و یا جرات نکرده است که به عملکرد رهبر اعتراض و یا انتقادی بکند.و ارائه این پیشنهاد که باید نشست ها و دیدار هایی با اعضای مطبوعات ترتیب داده شود تا آن ها بتوانند نقد های خود را در قالب جملات محترمانه به روند عملکرد رهبری اعلام دارند.
4.اعتراض به شدت خشونت های اعمال شده توسط نیروهای ویژه و لباس شخصی نسبت به معترضان حوادث پس از انتخابات که در قالب یک مثال مطرح شد:
” پدر خانواده ای ممکن است فرزندان خود را به صورت فیزیکی تنبیه کند.اگر برادر بزرگ خانواده،برادر کوچکتر خود را بزند در تقصیر او شکی نیست اما از تقصیر بزرگ پدر خانواده که الگوی برادر بزرگتر بوده،هیچ کم نمی شود.”

در حین گفته های این جوان دلیر ایرانی،برخی از نخبگان بسیجی و ولایتی سعی داشتند با فرستادن صلوات(از نوع وحشیانه و کوبنده)،صحبت های او را خاتمه بخشند که جناب خامنه ای اجازه دادند جوان صحبت های خود را کامل بیان کند.
پس از اتمام گفته های او،جمع نه چندان کمی از نخبگان، وی را برای مدت طولانی تشویق کردند که البته جناب خامنه ای از آن به عنوان “جو برخاسته پس از جنجال” یاد کرد.نخبگان بسیجی هم بیکار ننشستند و شعار های توهین آمیزی(مرگ بر ضد ولایت فقیه)سر دادند.
صد دریغ، که نمی شد گفنه های تلخ در عین حال شیرین آن جوان دوست داشتنی را با دوربینی جز از دوربین صدا و سیما ثبت کرد!و صد درود بر او که شجاعتش ستودنی است!بر او که توانست چیزی حدود 3 برابر دیگر نخبگان صحبت کند.
نا گفته نماند که صدا و سیما نه تنها بخش صحبت های جوان معترض را نشان نداد، بلکه به کلی صحبت های نخبگان را حذف کرده و فقط پاسخ های جناب رهبر را پخش کرد.خدا داند ملتی که این برنامه را از تلوزیون دیدند از کجا باید سوالات این پاسخ های داده شده را می دانستند.
در آخر،برای من گرچه حضور در چنین دیداری در ابتدا تناقض برانگیز و خفت بار می نمود،اما حال،از بودنم در آنجا و شنیدن آن حرف ها که عمق فاجعه به وقوع پیوسته در میان جامعه ایران را نشان می دهد،خوشحالم!
باشد تا چنین مردمان غیوری تا همیشه در میانمان بزی اند….!
و اما خامنه ای در کل صحبت هایش بک جمله را راست گفت:

“جوان نسل امروز را نمی توان متوقف کرد!”

ل/ش
by Laleh Shah M N

خیلی راحت پشت میز نشستم. آدمایی که وارد میشن بعد از کندن کفشهاشون به طرفم میان و منم کلیدی رو بدستشون میدم. بعد میرن سمت قسمتی که درست روبروی منه و تعدادی کمد فلزی روی همدیگه چیده شده و به اصطلاح یک رختکن رو تشکیل میده. آهنگ تکنوی کوبنده ای بر جو حاکم شده.
یکی دیگه وارد میشه و کفشاشو در میاره و به سمت من میاد. سلام و خسته نباشید میگه و منم کلید 25 رو بهش میدم چون میدونم خالیه. بعد اسمش رو میپرسم. میگه موسوی. توی دفتر جلوی روم اسمش رو یادداشت میکنم. جلوی اسمشم شماره کلید رو مینویسم. طرف میره سمت رختکن و شروع میکنه به لخت شدن. ولی قبل از رفتن یه نگاه هم به ظرف شکلاتی که جلوی من روی میزه میندازه. وقتی لباسهای تمرینشو میپوشه دوباره به طرف من میاد و کلیدش رو میده به من. بعد یه شکلات از توی ظرف بر میداره و میکنه توی دهنش و میره سراغ تمرینش.
افراد دیگه ای هم که وارد میشن از شکلاتهای درون ظرف برمیدارن. چند دقیقه بعد من که مراقبم تا بچه هایی که تمرین میکنن وزنه هاشون رو دوباره سر جاش بذارن که اکثرا هم نمیذارن، چشمم به همون موسوی میفته که دوباره به طرف من میاد. اما همون جور که حدس زده بودم در واقع به طرف من نمیاد بلکه برای شکلات میاد. حین نزدیک شدن با خودش زمزمه کنان میگه که این شکلاتها برای چیه. کسی که در حال برداشتن شکلات بود توجهی بهش نمیکنه و میره طرف رختکن. موسوی دو تا شکلات بر میداره و بی اعتنا از دونستن جواب سوالی که لحظه ای قبل پرسیده بود به سمت سالن باشگاه برمیگرده.
یه پنج دیقه ای میگذره و من گاهی به سالن نگاه میکنم که مراقب رفتار ورزشکارهای بااراده باشم و گاهی هم به سمت رختکن که جلومه نگاه میکنم تا نظری به بدن لخت مردم انداخته باشم. هه.. خیلی جالبه دیدن صحنه هایی که در آن پوست و گوشتهایی که از شکم آویزان است و چیزهایی هم از زیر شکم درون شرت. کوچیک و بزرگ در سایزهای مختلف. دیدن شرتهای مامان دوز و یا گل منگلی یا پیرمردی پشمالویی که شرت صورتی با عکس میوه پوشیده. آدمهای بزرگی که معلوم است چیزهای کوچکی دارند و آدمهای کوچکی که ظاهرن چیزهای بزرگی دارند.
دوباره موسوی سروکلش پیدا میشه. اینبار بلندتر ولی بازهم با خودش میگوید آهان امروز ولادت حضرت معصومست و باز هم شکلات برمیداره. یک دو شاید هم سه یا چهارتا و میرود پی کارش. خب آخه امروز تولد یکی از همین همیشگی هاست و مردم هم دلشون غش میره واسه نذر کردن... من هم تنها کاری که میکنم اینه که نگاهم رو از روش بردارم تا نکنه خدای نکرده دچار تشویش و حتی عذاب وجدان بشه و شکلاتها کوفتش بشه. آخه من نمیخوام شیرینی رو به کام کسی زهر کنم. اینطوری طرف تا قیوم قیومت هم که شده باز هم با خیال راحت میاد و شکلات بر میداره و کامش همچنان شیرین میمونه.
به خیالش این ظرف شکلات جام اسکندره که هر چقدر ازش برداری بازم خودش پر میشه...

بی ربط:
من و این رضای لعنتی...

بی ربط 2:
فکرشو بکنین یه پسر عاشق رنگ صورتی باشه...

بی ربط 3 :
اگه خدا بخواد...
اه من هر چی سعی میکنم این تیکه کلام رو حذف کنم نمیشه... لعنتی

بی ربط 4:
توی بی ربط 3 میخواستم بگم که اگه همت کنم و همه چی بر وفق مراد باشه داستانی رو شروع کردم و سه صفحشو نوشتم که به نظرم جذاب خواهد بود...

همممش دلم میگیر...ه

همممش تنم اسیر...ه

مـــا را بـــــــــــــــــ....ه

...

MKJ Group 2002