شما زنها هم همتون خر و احمق هستید...
...
و در کل ما انسانها ناهنجارترین موجودات زنده و غیر زنده در کل کائنات هستیم...
تف...
فرسودگی، کهنگی، تغییر، تحول،مردن، نابودی و در نهایت نیستی ................................................ از دید کائنات یک دانه ارزن هستم... از دید زمین یک موجود جاندار هستم... از دید جانداران یک حیوان هستم... از دید حیوانات یک انسان هستم... از دید انسانها یک مرد هستم... از دید مردان یک پسر هستم... از دید پسران آشنا یا غریبه هستم... از دید غریبه ها یک مسلمان هستم... از دید مسلمانان یک کافر نجس هستم... از دید کافران غربی یک تروریست هستم... از دید تروریست ها یک قربانی هستم... از دید قربانی ها من یک آزاد هستم... از دید آزادی من یک قفس هستم... از دید خانواده یک مرتد هستم... از دید دوستان یک چیزخل هستم... از دید گذشته من هیچی نیستم... از دید آینده من یک رویا هستم... از دید امروز... و از دید امروز من همینم که هستم... ----------------------------------------------- Menu
Links
|
ما مردها هممون کثافت و پست فطرت هستیم...
شما زنها هم همتون خر و احمق هستید... ... و در کل ما انسانها ناهنجارترین موجودات زنده و غیر زنده در کل کائنات هستیم... تف...
PJ 2009/11/11 Comment
برای اولین بار در طول وبلاگنویسی خودم قصد دارم مستقیما مطلبی را که در جایی خواندم در وبلاگم کپی کنم... مطمئنم کسی ناراضی نخواهد شد... وقتی این متن رو خوندم حسابی هیجان زده شدم...
____________________ و اما حکایت کرده اند که ___________________ طبق روال همیشگی این گونه دیدار ها،تعداد معدودی از نخبگان از میان جمع
هزار نفری نخبگان حاضر در بیت برای صحبت در حضور رهبر انتخاب می شوند که
البته هیچ مشخص نیست ملاک این گزینش ها چیست؟ در حین گفته های این جوان دلیر ایرانی،برخی از نخبگان بسیجی و ولایتی
سعی داشتند با فرستادن صلوات(از نوع وحشیانه و کوبنده)،صحبت های او را
خاتمه بخشند که جناب خامنه ای اجازه دادند جوان صحبت های خود را کامل بیان
کند.
“جوان نسل امروز را نمی توان متوقف کرد!” ل/ش
PJ 2009/11/2 Comment
خیلی راحت پشت میز نشستم. آدمایی که وارد میشن بعد از کندن کفشهاشون به طرفم میان و منم کلیدی رو بدستشون میدم. بعد میرن سمت قسمتی که درست روبروی منه و تعدادی کمد فلزی روی همدیگه چیده شده و به اصطلاح یک رختکن رو تشکیل میده. آهنگ تکنوی کوبنده ای بر جو حاکم شده.
یکی دیگه وارد میشه و کفشاشو در میاره و به سمت من میاد. سلام و خسته نباشید میگه و منم کلید 25 رو بهش میدم چون میدونم خالیه. بعد اسمش رو میپرسم. میگه موسوی. توی دفتر جلوی روم اسمش رو یادداشت میکنم. جلوی اسمشم شماره کلید رو مینویسم. طرف میره سمت رختکن و شروع میکنه به لخت شدن. ولی قبل از رفتن یه نگاه هم به ظرف شکلاتی که جلوی من روی میزه میندازه. وقتی لباسهای تمرینشو میپوشه دوباره به طرف من میاد و کلیدش رو میده به من. بعد یه شکلات از توی ظرف بر میداره و میکنه توی دهنش و میره سراغ تمرینش. افراد دیگه ای هم که وارد میشن از شکلاتهای درون ظرف برمیدارن. چند دقیقه بعد من که مراقبم تا بچه هایی که تمرین میکنن وزنه هاشون رو دوباره سر جاش بذارن که اکثرا هم نمیذارن، چشمم به همون موسوی میفته که دوباره به طرف من میاد. اما همون جور که حدس زده بودم در واقع به طرف من نمیاد بلکه برای شکلات میاد. حین نزدیک شدن با خودش زمزمه کنان میگه که این شکلاتها برای چیه. کسی که در حال برداشتن شکلات بود توجهی بهش نمیکنه و میره طرف رختکن. موسوی دو تا شکلات بر میداره و بی اعتنا از دونستن جواب سوالی که لحظه ای قبل پرسیده بود به سمت سالن باشگاه برمیگرده. یه پنج دیقه ای میگذره و من گاهی به سالن نگاه میکنم که مراقب رفتار ورزشکارهای بااراده باشم و گاهی هم به سمت رختکن که جلومه نگاه میکنم تا نظری به بدن لخت مردم انداخته باشم. هه.. خیلی جالبه دیدن صحنه هایی که در آن پوست و گوشتهایی که از شکم آویزان است و چیزهایی هم از زیر شکم درون شرت. کوچیک و بزرگ در سایزهای مختلف. دیدن شرتهای مامان دوز و یا گل منگلی یا پیرمردی پشمالویی که شرت صورتی با عکس میوه پوشیده. آدمهای بزرگی که معلوم است چیزهای کوچکی دارند و آدمهای کوچکی که ظاهرن چیزهای بزرگی دارند. دوباره موسوی سروکلش پیدا میشه. اینبار بلندتر ولی بازهم با خودش میگوید آهان امروز ولادت حضرت معصومست و باز هم شکلات برمیداره. یک دو شاید هم سه یا چهارتا و میرود پی کارش. خب آخه امروز تولد یکی از همین همیشگی هاست و مردم هم دلشون غش میره واسه نذر کردن... من هم تنها کاری که میکنم اینه که نگاهم رو از روش بردارم تا نکنه خدای نکرده دچار تشویش و حتی عذاب وجدان بشه و شکلاتها کوفتش بشه. آخه من نمیخوام شیرینی رو به کام کسی زهر کنم. اینطوری طرف تا قیوم قیومت هم که شده باز هم با خیال راحت میاد و شکلات بر میداره و کامش همچنان شیرین میمونه. به خیالش این ظرف شکلات جام اسکندره که هر چقدر ازش برداری بازم خودش پر میشه... بی ربط: من و این رضای لعنتی... بی ربط 2: فکرشو بکنین یه پسر عاشق رنگ صورتی باشه... بی ربط 3 : اگه خدا بخواد... اه من هر چی سعی میکنم این تیکه کلام رو حذف کنم نمیشه... لعنتی بی ربط 4: توی بی ربط 3 میخواستم بگم که اگه همت کنم و همه چی بر وفق مراد باشه داستانی رو شروع کردم و سه صفحشو نوشتم که به نظرم جذاب خواهد بود...
PJ 2009/10/24 Comment
همممش دلم میگیر...ه
همممش تنم اسیر...ه مـــا را بـــــــــــــــــ....ه ...
PJ 2009/10/15 Comment
|